وبلاگ طلسم شده ی من

جادوی سرزمین پریان مجازی...

کابوس

وقتی توی طول روز می‌شنوم مردها همه همین هستن شبش کابوس میبینم. میبینم یه نفر که ازش متنفرم اومده و با پدرم صحبت کرده و من هم رفتم باهاش ازدواج کردم. چون مردها همه همین هستن! و تا آخر عمر با لبخند رضایت زجر کشیدم و ته دلم خوشحال بودم که با یه نفر ازدواج کردم. بین تمام کابوس‌هایی که به عمرم دیدم، کابوس مرگ، کابوس از دست دادن عزیزان و کابوس هیولاها، این اولین کابوسیه وقتی از خواب بلند میشم دلم میخواد گریه کنم. چیزهایی که می‌شنوم و به کابوس منجر میشه اینه: مردها همه بی کله هستن. بی منطق هستن. خودرای هستن. حرف حرف خودشونه.

مردها همه حاکن هستن. زن‌ها رعیتن. فرمانبردار و تسلیم. حتی اگه جهنم باشه.

این دنیای نکبتی که برای زن‌ها ساختین رو جمعش کنین... 

رن بلک
چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۱
6:16

آرزو

این روزا بیشتر از هر وقتی به این فکر می‌کنم که اگه دختر نبودم، مسلمون نبودم و ایرانی نبودم چیکار می‌کردم. البته مورد آخر زائده. ایرانی بودن و نبودنم آزاری نمیرسونه. اما اگه دختر نبودم و مسلمون نبودم چیکار میکردم؟ خیلی کارها. خیلی کارها... هیچکس مجبورم نکرده مسلمون باشم. دینم، خدا و هر چیزی که دارم رو دوست دارم و خداروشکر می‌کنم. ولی خدا ساختارهای اجتماعی ما رو تعریف نکرده خودمون تعریفش کردیم... خودمون جوریش کردیم که غایت یه دختر فقط چیزی باشه که جامعه میگه. من حتی نمیگم غلطه. فقط میخوام یه کار دیگه بکنم... فقط میخوام دنبال یه چیز دیگه برم. یه چیزی غیر از این... زن خوب. دختر خوب.

و خودمون تعریف کردیم که یه دختر *مسلمون* اینطور و اونطور باید باشه وگرنه واویلا.

یه نفر توی من نشسته و زانوهاشو بغل کرده و داره گریه می‌کنه. پیشرفت خوبیه. قبلا سه تکه بودم از یه نفر. دیوانه و مجنون و پاره پاره و همش حس می‌کردم یه نفر میخواد منو از درون بشکافه و از فرق سرم بیرون بزنه. الان یه تیکه‌م. قلبم خوشحال نیست.

پدر و مادر، هر چقدر هم خوب، هر چقدر هم پناه و سایه‌ی بالای سر، هر چقدر هم چشم و چراغ، یه جایی زندانبان آدم هستن. اگه دختر باشی. اگه مسلمون باشی. و اگه دلت نیاد زیرآبی بری و دل پدر و مادر رو برنجونی.

رن بلک
جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱
16:44

دور

از توی استوری فیدیبو یادش گرفتم. نوشته بود رهبری سه مدله. مقتدرانه، مشارکتی، تفویضی. من هیچوقت اولی رو بلد نبودم. چون از اینکه با اولی باهام برخورد کنن متنفر بودم. همیشه میدونستم کجا و چجوری چیکار باید بکنم واسه همین همه با روش تفویضی و مشارکتی باهام برخورد میکردن. ولی اصل و زیربنای همه‌ش اولیه. یاد گرفتن اولی بدون اینکه دیکتاتور و ظالم باشی سخته... ایشالا بخیر بگذره.

نمایشگاه کتاب گرونتر از اونی میشه که تصور می‌کردم. چهارصد تومن فقط سوار اتوبوس شدن و رفتن. و از اونور سوار اتوبوس شدن و برگشتن. سفرهای درون شهری چند؟ همبرگر و آب معدنی توی نمایشگاه چند؟ یکی دوتا کتابی که میخوام بخرم چند؟ خیلی ظلمه که نتونم بعد دو سال نمایشگاه برم. ولی ترجیح میدم بجاش پوستر وان پیس رو بخرم. شاید رويداد تجربه همزمان شد با نمایشگاه و رفتم. ولی... تا اون موقع...

می‌خوام برم پوستر گرگم رو از توی انباری بردارم و دوباره به دیوارم بزنم. گرگ عصبانی قشنگم.

توی یه دنیای موازی احتمالا یه کسی هست که این متن وبلاگ رو نمینویسه و بجاش داره کتاب میخونه، داستاناشو تصویرگری میکنه یا جهانگرد شده و توی تور صحراگردی داره آسمون شب رو نگاه میکنه. خوشبحالت زهرای دنیا موازی. من هم با گرگم خوشم. 

رن بلک
جمعه دوم اردیبهشت ۱۴۰۱
2:27