وبلاگ طلسم شده ی من

جادوی سرزمین پریان مجازی...

مدیریت مالی

کمتر از یک ماهه که کارتم خالیه و چیزی توی جیبم ندارم. برای خریدهای سنگین از کارت پدر و برای خریدهای سبک و کرایه از کارت مادر استفاده می‌کنم. تصور عجیبیه که بعد از بیست سال دریافت مقرری ماهانه و چهار سال دستمزد و حقوق به نداشتن محض برسم و ازش احساس آرامش کنم. شاید چون دیگه چیزی برای خریدن وجود نداره و چیزهایی که میخوام رو باید جور دیگه‌ای به دست بیارم.

همیشه تصور اینکه دستم جلوی کسی دراز باشه برام تحقیرآمیز بود و احساس می‌کردم غرورم خرد میشه. احساس می‌کردم آویزون یا ضعیف هستم. اما از وقتی این بازه‌ی تحریم و نداری شروع شده... احساس آرامش می‌کنم که دیگه قرار نیست چیزی رو مدیریت کنم. گاهی اختیار کمتر مساوی آرامش بیشتره. 

دارم فکر می‌کنم چه مقدار از اختیارها و آزادی‌هایی که داشتم منو از نیازهای اولیه‌م محروم کردن؟ تا کجا اشتباه رفتم و تا کجا باید دنده عقب بگیرم و دوباره شروع به رفتن کنم؟ 

رن بلک
سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۹
19:4

...

به نظرتون بهشت بیکن داره؟

یه پیانو هم میخوام. 

یه خونه‌ی مادربزرگم رو هم میخوام. 

دیگه... 

رن بلک
یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۹
21:8

دروغ

خواب میبینم دهنم بو میده. هرکس از کنارم رد میشه بهم میگه دهنت بو میده. بهم میگه یه قرص نعنا بنداز بالا. هیچکس حاضر نیست از یه فاصله‌ای به بعد بهم نزدیک بشه. کی فکرشو می‌کرد چندتا دروغ کوچولو همچین کاری باهام بکنه؟ من و دروغ... من و دروغ! گل کاشتم. هر دو تا پله‌ای که بالا میرم ده تا پله سقوط می‌کنم... هیچوقت دروغ نگید. بوی گندش به این سادگی‌ها از بین نمیره...

خنده دارش اینه که حتی یادم نمیاد در مورد چی دروغ گفتم. یادمه کاری بود که انجام نداده بودم و گفتم انجام دادم. یادمه کاری بود که هنوز شروعش نکرده بودم و گفتم مشغولشم. آها... آره. داره یادم میاد. کاری بود که باید انجام می‌دادم و انجام ندادم. چندتا؟ یک دو سه چهار پنج... شیش؟ نفرت انگیزه.

وقتی یه عمر دروغ نگفتی و یهو چندتا دروغ میگی... حالم از خودم بهم میخوره. ترسو. بدقول. برای آدما هیچ ارزشی قائل نیستی. اینجوری نبودی زهرا!!!

رن بلک
جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۹
3:47

...

گریه میکنم چون گریه آخرین مرحله‌ست. اول عصبانیته. عصبانیت مال ناراحتیه. اما مرحله‌ی آخر گریه‌س. گریه مال درموندگیه.

ببخشید بابت این همه لوس بازی. اگه ننویسم دق می‌کنم. ممنون تحمل میکنید. ^^

زندگی ساده‌تر از این حرفاس. این همه پیچیدگی نداره. آدم‌ها با زندگی زندگی میکنن. چیزای عجیب و غریب توی سرشون ندارن. با چیزهای خوشحال کننده خوشحال میشن و با چیزهای ناراحت کننده ناراحت میشن. یه جایی وسط این مسیر... یا نه شاید از اول مسیر بیراهه رفتم. حجم دنیای توی سرم چند برابر دنیا شده. این حجم آشفته و سردرگم و کلافه‌ رو کجا ببرم؟ من احقم مگه نه؟ چرا مثل بقیه فکر نمی‌کنم؟ چرا مثل آدمیزاد زندگی نمی‌کنم؟ دلم میخواد وجودمو لاگ آف کنم و کامپیوتر رو خاموش کنم... دلم میخواد؟ بخواد! دنیا روی مدار دلم میخواد نمیچرخه! دنیا یه جای واقعیه لعنتی اینو بفهم! چرا نمی‌فهمم... 

رن بلک
سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۹
5:57

جعبه‌ی سفید

امروز بهم نشون دادن جعبه‌ای که حاضر نیستم برم توش سفیده. خیلی قشنگه. همه‌ چیز داره. اما نمیدونم چرا حالم بهتر نمیشه. نمیدونم چرا هر وقت بهش فکر میکنم گریه‌م میگیره. نمیدونم چرا هیچ دلیلی برای نرفتن تو جعبه وجود نداره. یعنی برای همه شکل جعبه‌‌س؟ بقیه هم از فکر کردن بهش گریه‌شون میگیره؟ اینا طبیعیه؟ حس می‌کنم اگه برم تو جعبه تا ابد تنها میمونم...

رن بلک
سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۹
4:58

الفرار

امروز یه نفر بهم یه راه فرار نشون داد. شاید منتهی به جهنم بشه. شاید دره. شاید سر راه گرگا تکه پاره‌م کنن. فقط میدونم توی جعبه نمیرم... 

رن بلک
دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۹
19:46

جعبه‌ی سیاه

یه جعبه‌ی سیاه با در باز که کلیدش توی دست توئه و تشویقت میکنن توش بری. کلید دست توئه. اما ازت میخوان قبل از اینکه توی جعبه بری در رو روی خودت قفل کنی. بیرون جعبه نشستم و دارم نگاه می‌کنم. کلید رو لابه‌لای انگشتام میچرخونم و داستان رو بالا و پایین می‌کنم. در جعبه‌ی سیاه بازه و تماشاچی‌ها منتظرن. منتظرن که ببینن کی داخل جعبه میرم.

... کلید رو بردارم و فرار کنم؟ ولی کجا برم؟

رن بلک
دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۹
6:16

زندگی

برنامه هفتگیم بعد از کرونا معمولاً متغیر بوده. کلاس های حوزه رو داشتم. جلسات هفتگی صراط رو داشتم. جلسات آنلاین همنوا رو داشتم. اما این روزها برنامه م خوابیدنه. خواب هایی که میبینم مال جنگ و آشفتگی و سرگردونی هستن و گاهی چیزهایی میبینم که بهم میگن دارم خراب میکنم یا دارم درست پیش میرم. پریشب خواب دیدم جنگ شده و همه فرار کردن و همه جا نابود شده. من و دو نفر دیگه آواره شده بودیم و به یه شهرستان پناه برده بودیم که حتی اسمش رو درست نمیدونستیم. اونجا هیچکس مارو به خونه و سرپناهش راه نمیداد تا اینکه یه میوه فروشی خیلی درب و داغون پیدا کردیم که یه مرد بداخلاق و خانوم مهربون توش بودن. بهمون اجازه دادن شب رو اونجا بمونیم به شرطی که توی طول روز کمکشون کار میکردیم. من کنار دست خانوم می ایستادم و حساب و کتاب ها و سفارش ها رو مرتب می کردم و یه همراهم سبدهای میوه و سبزی رو جابجا می کرد. نفر سوم... میرفت کمک باغبون ها. جایی که بودیم معمولاً بمب و موشک به خود شهر برخورد نمی کرد اما چون خونه ها قدیمی بودن دیوارها ریخته بودن و شهر همیشه پر از خاک بود. یه عده هم توی شهر میچرخیدن و دزدی میکردن و کتک کاری می کردن. هر شب ساعت هفت مغازه رو تعطیل می کردیم و توی مغازه کنار هم دور یه چراغ نفتی بزرگ پرنور مینشستیم و حرف میزدیم. حال هیچکدوممون خوب نبود. اما اونجا جای خوبی بود...

بعدش چی شد؟

خرمالوها تنها میوه هایی بودن که بین میوه ها و صندوق های خاکی عجیب به نظر نمی رسیدن.

رن بلک
یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۹
1:43

قبل از مرگ

خدا یه کاریم داره. یعنی باید قبل از رفتنم یه کاری انجام بدم و بعد برم. خدا هرکسو برای یه چیز آفریده... وقتی انجامش بدم خیالم راحت میشه. میدونم اون کاره کجاست ولی هنوز نمیدونم دقيقا چیه. میترسم سر وقتش نفهمم و اون کارو نکنم. ولی احتمالا وقتش که بشه میفهمم... حرفام مسخره‌س مگه نه؟ مث دیوونه‌ها حرف میزنم مگه نه؟ اشکالی نداره... برای هرکسی پیش میاد. حیف نیست آدم این همه زندگی کنه و به عمرش یه دیوونه نبینه؟

آها. راستی ربطی به حوزه نداره. حوزه رو گذاشتم کنار تا زمانی که حضوری بشه. 

زندگی تا اطلاع ثانوی جریان داره... 

 

رن بلک
شنبه هشتم آذر ۱۳۹۹
0:20

یک ماه پیش، درست همین روز

خیلی وقته که هیچی حس نکردم.

حس خوشحالی.

ناراحتی.

گریه.

میگن خیلی مهمه که آدم بتونه گریه کنه ولی خیلی وقته که نه ناراحت شدم نه گریه کردم.

یه صدای وحشتناک از درونم میاد که میخوام با آهنگ گوش کردن خفه‌ش کنم.

اگه صدا به اندازه‌ی کافی بلند و گوش‌خراش باشه دیگه چیزی نمی‌شنوم.

راتاتا

راتاتا

دلم میخواد گریه کنم ولی تا برنگردم به آهنگ‌های قدیمی و چیزایی که منو من میکردن نمیتونم.

میدونم که اونا راه غلط بودن.

بیراهه بودن.

کجا برم؟

باید چیکار کنم؟

حس میکنم مردم.

دارم دنبال دستگاه شوک میگردم که به خودم شوک بدم و دوباره بلند بشم.

چقدر دیگه میتونم اینجوری زنده بمونم؟

چند وقت؟

چقدر میتونم دووم بیارم؟

اگه بار خودمو سنگین نکرده بودم فکر مرگ برام شیرین‌ترین چیز دنیا بود.

از زنده بودنم چی بهم میرسه؟

چی بهم اضافه میشه؟

چی عوض میشه؟

من دارم چیکار میکنم؟

نمیدونم...

نمیدونم

نمیدونم!

احساس میکنم دارم خفه میشم.

از هیچی. از نبودن. از خلأ بیرون از خودم.

درونم خالی نیست.

انقدر صدا ازش میاد که میترسم.

گاهی هم میدونم پر از صداس و نمیشنوم.

فقط وقتی برمیگردم میشنوم.

چیکار کنم خدایا؟

چیکار کنم؟

راتاتا

راتاتا

قلبم هیچی حس نمیکنه.

مرده.

فقط خون پمپاژ میکنه.

قلبی که فقط خون پمپاژ کنه یه تکه گوشته.

گوشت چرخی توی فیریز هم گوشته.

گوشت آویزون توی قصابی هم گوشته.

یه تکه گوشت نمیخوام...

یه چیز بیشتر.

یکی قلب منو پس بده!

کی برش داشته!؟

رن بلک
سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۹
21:19