وبلاگ طلسم شده ی من

جادوی سرزمین پریان مجازی...

همسایه

امشب به یه وبلاگ جدید سر زدم. یه نفر که هم سن و سال منه و زنش میخواد ازش طلاق بگیره. اهل باشگاه و دمبل زدن و همه فحش و حرفی توی وبلاگش پیدا میشه. عصبانی و دلشکسته و رو دنده ی «بیخیال ما پوستمون کلفته». بین وبلاگ من و وبلاگ اون بنده خدا هزارتا کهکشان راه شیری فاصله س و هیچکدوم از حرفاش رو نمیفهمیدم. ولی چقدر خوب بود... آرشیوش از سال 91 شروع میشه تا همین امشب. میشینم همه ش رو بخونم؟ احتمالا.

امشب یه کاریو که یه قرن دستم بود تحویل دادم. دایی پدرم داستان دختر کوچولوشون رو فرستاده بودن من بخونم و ویرایش کنم و دو ماهی دستم بود. داستان بامزه بود و برای سن این فامیل فسقلی مون فوق العاده بود. ده هزار کلمه. یه رمان کودک در مورد ایزابل و خواهر و برادرش. امشب با یه ویرایش نصفه نیمه، دقیقاً نصفه فرستادمش برای دایی پدر و ازشون عذرخواهی کردم. سی صفحه ویرایش کردم و بقیه ش حوصله م نکشید. با خجالت و شرمندگی اعتراف میکنم i had all the time in the world و تنها دلیلی که انجامش ندادم این بود که حوصله م نکشید و پس گوش انداختمش. این اولین بار نیست.

یه همکاری با تیم بررسی کاندیداهای انتخاباتی داشتم که وسطش ولش کردم. قرار بود یه سری متن معرفی و متن تحلیلی بنویسم. یکی نوشتم و بقیه رو وقتی بنده ی خدا بهم پیام دادن دیگه جواب ندادم.

یه همکاری انصافاً زورکی بود که میگفتن کارشناس انیمه شو! بیا بگو انیمه ی بد چیه و انیمه ی خوب چیه منم یه مقدار راهنمایی کردم بعد ول کردم. بعد دیگه جواب اون بنده خدا رو ندادم... بهشون گفتم بچه های ما باید بفهمن از جون خودشون و زندگیشون چی میخوان و خودشون تفریحشون رو انتخاب کنن نه اینکه ما بهشون بگیم این انیمه خوبه اون انیمه بده. خیلی جواب نداد. منم آدم داغون نابلد نافهم...

یکی از بچه های قدیم مجموعه یه متن بهم داد بخونم و نقد کنم و فراموش کردم.

یه متن ترجمه مال سه سال پیش دارم که... واقعاً از خودم خجالت میکشم. دلم نمیخواد چیزی بگم.

یه کار روایت کتاب بود که ولش کردم.

یه ترجمه بود که هنوز شروعش هم نکردم...

انقدر بی مسئولیت و نفهم؟ آدم انقدر بی مسئولیت و بیخیال؟

آها راستی... شاهکار امروز! امروز مامان یکی از سه فسقلی که باهاشون آنلاین کلاس دارم، باهام تماس گرفت و گفت دخترش دیگه کلاس نمیاد. چون سنش کمتره و معمولاً با یکی دیگه از بچه ها دعواش میشه و تو ذوقش میخوره. تقصیر من بود. شروع این ماجرا تقصیر من و بی تجربگی من بود و میتونست اینجوری تموم نشه. اما اینجوری شد... چون من توجه نکردم. سمبل کردم. کل زندگیم رو سمبل کردم.

از بعد تحویل مبارزان توکیو خبری از محل کارم نشد و این ماه حقوق نداشتم.

آهاااااااا راستی هفته ی آینده استاد راهنمام. بالاخره قراره شر پایان نامه ی لعنتیم کنده بشه.

آخر هفته هم که پای صندوق های رای میبینیم تان یا نمی بینیم تان... وقتی پارسال پای صندوق رای رفتم تازه فهمیدم چرا میگفتن تقلب غیرممکنه و اصن حرفشم خنده داره. تقلب واقعاً غیر ممکنه. تخلف؟ آره عمو. تخلف میشه کرد فقط باید کل حوزه رو خرید که اونم بعید به نظر میرسه. موقع شمردن رای ها مو رو از ماست میکشیم.

چراغ اتاق خاموشه و یه پشه ی سمج به خیال اینکه خورشید رو پیدا کرده هی میپره رو مانیتور. منم دیگه برم بخوابم. چشم راستم از درد میسوزه و نماز صبحو نباید خواب بمونم.

هفته ی پیش پیش یه مشاور رفتم. چه مشاور مزخرفی بود. انسان شریفی بود ولی مشاوره ی مزخرفی بود. اون شب با خراب ترین حال ممکن خوابیدم و فکر کردم اصلاً دیگه من میدونم کی هستم؟ انقدر بخاطر دیگران هیچی نگفتم و عین مجسمه لبخند زدم، حرف های دلگرم کننده زدم، منطقی و مهربان رفتار کردم، این منم؟ پس چرا وقتی مشاور همینارو میگه عصبانی میشم؟؟

ولش کنید مهم نیست.

پشه هه خیلی سیریشه.

شب بخیر.

رن بلک
دوشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۰
2:0

به نام خدا

صفحه‌ی اول پیج جدیدم رو ساختم. بعد از شش سال قیچی دست گرفتن یادم رفته و برش زدنم خیلی بد شده. ولی به هر حال ساختمش. کاغذ طرحدار اوریگامی و یه مربع زرد و چندتا گل رنگارنگ، "به نام آفریننده‌ی پاک" و آدرس صفحه. تا حالا به این فکر کرده بودین که میشه صفحه‌ها رو دستی ساخت و اسکن کرد و گذاشت؟ مثل هر صفحه از دفتر خاطرات یا یه تابلو. همونجوری که همه پست میسازن فقط دستیش. اینجوری دیگه پاکش هم نمیتونن بکنن... تو فکرم از چاپ دستی استفاده کنم ولی زیاد مطمئن نیستم چون رنگش رو ندارم و طرح‌های چند جزئی و پیچیده‌تر رو تا حالا درست نکردم. برجسته بودن کلاژ رو هم دوست دارم ولی چاپ دستی کاملا تخته.

هوای قبل از طلوع خورشید چقدر سرده...

صدای گنجیشک‌ها نوک میزنه و سرما رو سوراخ میکنه و هرچی صدا کمتر و کمتر میشه نور بیشتر و بیشتر میشه و سرما کم کم میره. تکه نون سیاه کپک زده‌ با نوک زدن گنجیشک‌ها فرو میریزه و خورشید از پشتش بلند میشه و پا میکوبه. نوبت حکمرانی روزه. خورشید باید به امورات سرزمین‌ روشنایی برسه. 

رن بلک
شنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۰
5:53

امروز بعد از حدود شش سال، ساک وسایل کلاژم رو باز کردم و مقواهامو بیرون آوردم. میخوام یه فریم قشنگ درست کنم که توش بنویسم:

به نام آفریننده‌ی پاک

و دورش رو گل بذارم. گل‌های رنگارنگ. 

رن بلک
جمعه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۰
16:28

معذرت میخوام حالم خیلی بده. 

نمیتونم جواب کامنت‌ها رو بدم ولی میخونمشون. 

رن بلک
پنجشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۰
1:59

خوبه که آدم اعتقادات مذهبی داشته باشه.

چون بین خودش و مرگش فاصله میندازه. 

امروز بهم گفتن فقر شدید آهن دارم. شدید در این حد که زندگی عادیم رو با خستگی مفرط مختل میکنه.

رفتم داروهامو بگیرم گفتن شیمی درمانیه (خنده)

نه شیمی درمانی نبود فقط بد خط بود. 

رن بلک
پنجشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۰
1:58

ازد... مرگ

آبان امسال خواستگاری اومدن که از همون جلسه‌ی اول جواب من منفی بود. وقتی می‌دیدمشون حس می‌کردم با یه آدم چهل ساله طرفم که چندتا بچه دارن و اصلا نمیتونستم بفهمم نسبت ما چی به چیه؟ چطوری باید جواب بدم؟ وقتی صحبت کردم اوضاع بهتر نشد و با آدم خوش قلبی مواجه شدم که بسیار ساده دل بودن و فقط آماده بودن به یه نفر که خانواده‌ی خوب و تحصیلات داره و محجبه و انقلابیه محبت کنن و زندگیشون رو به پاش بریزن. اون آدم قطعا من نبودم. از لحظه‌ی اول من نبودم و با هر ثانیه‌ای که می‌گذشت بیشتر می‌فهمیدم که من نبودم.

اما خانواده معتقد بودن بهترین خواستگاری که تا الان روی کره‌ی زمین وجود داشته پاشو به خونه‌ی ما گذاشته.

از آبان 99 تا بهمن 99 زجر کشیدم و خون گریه کردم. اونقدر گریه کردم که بالاخره اشکام بنداومد و دیگه هیچی نفهمیدم. استدلال کردم. دلیل آوردم. حرف زدم. وقتی حرف و استدلالم شنیده نشدن داد زدم. جیغ زدم. دعوا کردم. قهر کردم. مشاوره رفتم تا بگم ببینید! ایناهاش مشکل اینه!!! مشاور اونقدرا حمایتم نکردن. فامیل خبردار شدن و پیگیر نتیجه‌ی ماجرا شدن. گفتن بخت بهت رو کرده که بهترین مرد دنیا اومده خواستگاریت کسی که دنیا رو به پات میریزه و هرچی بگی گوش میکنه. کسی ازم نپرسید میخوای یا نه. کسی ازم نپرسید چی میخوای. کسی ازم نپرسید مرد میخوای یا برده میخوای... استراتژی ساده‌ای بود. اگر میگفتن الا و لابد باید با همین آدم ازدواج کنی سیستم دفاعی به طور خودکار فعال میشد و می‌گفت دارین اراده و آزادی منو زیر سوال می‌برید و از خودش دفاع می‌کرد. اما استراتژی ساده این نبود. استراتژی ساده‌ی بزرگترها این بود که من نمی‌فهمم. استدلال‌هام استدلال نیستن. منطق ندارم. و با ازدواج نکردن با بهترین خواستگار دنیا بزرگترین اشتباه عمرم رو مرتکب میشم. اما در نهایت آزادم که ردش کنم. تله. تله‌ی مرگ.

گفتم اگر باهاش ازدواج کنم دق مرگ میشم. کسی گوش کرد؟

آخرش کی نجاتم داد؟

آخرش استخاره کردم...

اونقدر از اراده‌ و عقلانیت تهی شدم که استخاره کردم. و بد اومد. و ازدواج نکردم.

از اون تاریخ نامعلوم در آبان 99 به بعد یه چیزی توی وجودم شکست.

بعد از اون ماجرا خداروشکر می‌کنم. زندگی میکنم و شب‌ها میخوابم و صبح‌ها بیدار میشم اما فکر می‌کنم شاید بهتر نبود زنده نباشم؟

اینکه چطوری چنین ماجرایی به ناامیدی از زندگی منجر میشه شاید فرآیند پیچیده و در عین حال مسخره‌ای داشته باشه اما اتفاقیه که افتاد. از اون روز دیگه کاری نکردم. نه برای خودم نه برای کس دیگه. منتظرم که زودتر بمیرم چون برای کسی فرقی نمی‌کنم. من یه آدمم که باید مثل آدم‌های دیگه باشم. و چون نیستم، پس نیستم.

امروز چند دهمین روزیه که از اون اتفاق میگذره. اما حالم تغییر نکرده. هنوز خسته‌م. هنوز منتظر مردنمم. و هنوز علیرغم نظر دوستانم فکر می‌کنم به دنیا اومدنم بیهوده بوده. منطقم، استدلالم، هرچیزی که باهاش سرپا بودم له شده و هنوز نتونستم سرپا بشم. بخاطر اینکه مشکلم زیادی جهان اولیه و با مشکلات جدی توی جامعه ارتباطی نداره هم، خودمو سرزنش می‌کنم و از دیگران شرمنده‌م. بخاطر همین نیازی نیست بهم تذکر بدین.

کاش زودتر خوب میشدم... کلی ایده داشتم. کلی نقشه داشتم. کلی برنامه داشتم. کاش... از روی عشق و علاقه کل فهم و درک من رو سلاخی نمیکردن و زیر سوال نمیبردن. از اون وقت دیگه واقعا نمی‌فهمم چی درسته و چرا به دنیا اومدم. وقتی منطقم رو، احساس خطرم رو و عقلانیتم رو انکار کردن کل وجودم رو انکار کردن. هرچی که از ابتدای زندگیم با همین سیستم ساخته بودم رو انکار کردن. گفتن معیوبم. گفتن... معیوبم...

خوبم اما اون حس پوچی هنوز هست. هیچ شوقی ندارم. باید چیکار کنم؟ چرا حس می‌کنم آواره‌‌م؟ چرا نمیتونم اتفاقات آبان تا بهمن رو فراموش کنم و به مردن فکر نکنم؟

دلم برای دخترهایی که به زور مجبور به ازدواج شدن کبابه. چطور میتونید انقدر دلسوزانه دختراتون رو بکشید؟

دلم میخواد از این افسردگی نجات پیدا کنم ولی هنوز نتونستم.... 

رن بلک
دوشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۰
1:49

سفر به گذشته

حجم انبوه و آشفته‌های اطلاعات و آدم‌ها و همیشه در دسترس بودن، منو به این تصمیم وادار کرده که سیم کارتم رو کنار بذارم و گوشیم رو خاموش کنم و هر چیزی که منو به دنیای بیرون وصل کنه کنار بذارم. البته، بعد از 28 خرداد و برگزاری کلاس‌های آنلاین. 

توی عصری که همه‌ی آدم‌ها اعم از پیر و جوون و شهری و روستایی اسباب کشی کردن و توی صفحه‌های رنگارنگ خونه کردن، تصمیم گرفتم چمدونم رو ببندم و برگردم به ده دوازده سال پیش. اون روزهایی که برای وصل شدن به دنیا باید زحمت روشن کردن لپ تاپ و وصل کردن اینترنت رو میکشیدم و می‌فهمیدم چقدر از عمرم داره حروم میشه یا میگذره. خلاصه که در اوج از این صحنه خداحافظی می‌کنم. فضای مجازی و امکانات عجیب و غریبش باشه برای شیدایان و شیفتگانش. 

و تازه، مرگ بر کتاب الکترونیک! غیر از کتاب‌های ای‌پاب و کیندل که میتونم توی کتابخوان سیاه و سفیدم بخونمشون. 

خداحافظ گوشی لعنتی! 

البته یه ماه دیگه... باید یه ماه دیگه تحمل کنم... *سرش را در دستانش می‌گیرد و زیر لب ناسزا می‌گوید*

 

رن بلک
چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۰
21:13

تیرخلاص

فردا صبح زود از حوزه انصراف میدم. 

زمانی که وارد حوزه میشدم تصورم این بود که وارد یه فضای خشک، تخصصی و سخت‌گیرانه و محتواهای سنگین میشم و تلاش زیادی لازمه تا خودم رو به بقیه برسونم و اون سطحی که لازمه رو برای فهم دین کسب کنم.

امشب با خیال راحت و با حس دل آزردگی ساعتم رو برای هفت و نیم صبح کوک می‌کنم و برای انصراف میرم.

حوزه منو یاد روزهای تلخ ادبیات داستانی توی شهرکرد میندازه با این تفاوت که من دیگه بچه نیستم، شهرکرد نیستم و تحمل این اوضاع منو به چیزی که میخوام نمیرسونه. تحمل اوضاع شهرکرد منو بزرگ و پخته کرد و به تخصصی رسوند که انگشت‌شمار دارنش. بخاطر همین تک تک سختی‌هاش رو پذیرفتم و هرگز پشیمون نشدم. اما حوزه... حوزه...

ناامیدم... و دلزده. و ناامید... حوزه بمونه برای طلبه‌های دغدغه‌مند...

حوزه ضعیفه. درس‌ها سطح ماجرا و بچه‌ها... حوزه منو آدم بهتری نمیکنه. از اینکه اومدم حوزه پشیمون نیستم. خوشحالم که اومدم و دیدم و تجربه کردم. خوشحالم که دیدم. خوشحالم که فهمیدم. حوزه میتونست جای خوبی باشه...

رن بلک
سه شنبه چهارم خرداد ۱۴۰۰
0:13