ستاره
اسمش ستاره بود. چهارده سالش بود. توی یه شهر زیر آب زندگی میکردیم و زندگی روی آب خیلی وقت بود غیر ممکن شده بود. من پسر بودم و نمیدونم چند سالم بود. وقتی پسر هستم، میدونم پسرم چون حسش با دختر بودن به کلی فرق داره. ستاره ظریف و باریک بود و موهای قهوهای داشت که تا یه وجب پایینتر از شونههاش میومد. موهاش صاف بود. وقتی که راه میرفت انگشتهاشو پشتش توی هم قلاب میکرد و قدمهای بلند برمیداشت. خیلی دوست داشتنی بود.
در مورد انیمیشن و طراحی حرف میزدیم. یه کمپ زیر آب بود که کلاسهای طراحی و نقاشی بود و اونجا باهم میرفتیم و میاومدیم. یادمه بستنی دوست داشت. وقتی راه میرفت جلوتر از من راه میرفت و... ولی یه شب اومد سراغم. سرش رو انداخته بود پایین و نگاهش پر از غصه بود. گفت باهام بیا. وقتی رفتم هیچ حرف خاصی نزد. عجیب بود. خیلی عجیب بود. اما بعد وقتی توی نور ضعیف راهروها نگاهش کردم دیدم فرق داره. روح بود. گفت زمانی که توی زیردریایی تنها شدیم بهش تجاوز کردم و کشتمش. اما حتی از اینکه کشته شده بود ناراحت نبود. فقط میخواست بدونه چرا؟ چرا کشتمش؟ من هنوز هیچ کاری نکرده بودم. اما منو برد جایی که این اتفاق افتاده بود و همهچیو نشونم داد. بعد از کلاس بود. دیروقت بود. تنها بودیم... هیجان زده شدم. بعد هول شدم. وقتی کشتمش لباسهاشو جدا کردم و یه گوشه تا کردم و گذاشتم. بعد خودشو تکه تکه کردم؟ باورم نمیشد. چجوری همچین کاری کردم؟ ولی ته دلم میفهمیدم که آره... من میتونم این کارو بکنم. من این کارو کردم. و بازم قرار بود همین کارو بکنم. بازم ازم پرسید چرا؟ چرا این کارو کردم؟ شاید وقتی بزرگ شدم میتونستی با من ازدواج کنی. من که کاری نکرده بودم... وقتی به خودم اومدم دیدم دارم میرم سراغ ستاره که بکشمش. دوباره. حالم از خودم بهم میخورد. چرا داشتم این کارو میکردم؟ روحی که دیده بودم بالای سرم شناور بود. هنوزم با اون نگاه پر از غصه. وقتی رسیدم بالای سرش بیدارش کردم. گفتم باهام بیا. بردمش همون جایی که قبلاً کشته بودمش. میخواستم خفهش کنم... چه مرگم شده بود؟ ستاره همش چشماشو میمالید و خواب میومد و تلو تلو میخورد. دستامو دور گردنش گذاشتم... اونقدر فشار دادم که بیهوش شد. اما نکشتمش. هرکاری که میکردم، حاضر نبودم بکشمش. آخه چرا این کارو میکردم؟ وقتی افتاد روح بهم نگاه بیتفاوتی انداخت. انگار که براش مهم نبود. یا... منزجر بود از اینکه چرا اونو کشتم اما الان این ستاره رو نکشتمش. بهم گفت منصفانه نیست. منصفانه نبود. همون موقع صدای آژیر خطر زیردریایی اومد. یه اشکال فنی وحشتناک پیش اومده بود و داشت غرق میشد. روح بهم گفت میتونم برای اینکه تقاص گناهام بدم کنار ستاره بمونم و باهاش غرق بشم. وقتی اینو گفت، به نظرم بهترین راه ممکن اومد. همونجا نشستم. ستاره روی زمین بود. هنوز زنده بود اما حرکت نمیکرد. همه اون سر زیردریایی داشتن فرار میکردن و خودشون رو به مسافربرهای نجات میرسوندن. آخرین هشدار رو با بلندگو اعلام کردن و گفتن دارن در مسافربر نجات رو میبندن. فقط چند ثانیه مونده بود. به ستاره نگاه کردم. صورتش که همیشه خندون یا آروم بود، توی حالت بیهوشی توی هم رفته بود و در عین حال وحشتزده بود. حس کردم داره میگه من نمیخوام بمیرم. روح... بهم گفت جنازهی منو دفن کن. نگاهش شکستخورده بود و لبخند به لب داشت لبخند تلخ. نمیدونم چجوری اما، غیر از ستاره یه جنازه اونجا بود. یه خرده اونورتر. نمیدونم از کجا اومده بود. سریع تکههای جنازه رو جمع کردم و دفن که نه... اما براش دعا کردم. دعا کردم در آرامش باشه. و ستاره رو بغل کردم و بلندش کردم. دویدم سمت مسافربرهای نجات. نمیدونستم هنوز پایانه به مسافربری وصله یا نه. زیردریایی چند ثانیه دیگه داشت منفجر میشد. رسیدم به پایانه. یه دختر دیگه هم مثل من دیر رسیده بود. یه نگاهی به هم انداختیم و هرکدوم توی یه پایانه پریدیم. زمین زیر پام خالی شد. توی یه کپسول نجات افتادم. قبل از اینکه به خودم بیام از زیردریایی جدا شد و پرتاب شدم وسط ناکجا. یه کپسول نجات گرد تک نفره... وقتی بیرون رو نگاه کردم دیدم اون دختر دیگه هم توی یه کپسول دیگه از زیردریایی جدا شده. نجات پیدا کرده بودیم. زیردریایی منفجر نشد. اما غرق شد. ستاره رو زمین گذاشتم. با اینکه عملاً جایی نبود و محفظه کپسول خیلی کوچیک بود. سمت دکمهها چرخیدم و سعی کردم ازشون سردربیارم. نمیدونستم اون وسیله رو چجوری برونم. بعد از کلی ور رفتن یکی دوتا دکمه رو پیدا کردم که جهت حرکتش رو مشخص میکردن. رفتم... سمت شهر. دنبال دختر دیگه که توی کپسول بود رفتم. برای کنترل کپسول یه دستکش بزرگ زمخت احتیاج داشتیم که من ازش دوتا توی کپسول داشتم. اون دختره هیچی نداشت. یکیشو از بین آب براش فرستادم. اون چپ دست بود و من راست دست بودم. وقتی داشتیم میرفتیم یه جا ایستاد و بهم گفت که بالای سرمو نگاه کنم. بالای سرمون از بین آب تصویر محو یه ستارهی دنبالهدار معلوم بود. خیلی بزرگ و روشن بود. تا حالا همچین چیزی ندیده بودم. سالها بود که آدمها سطح کرهی زمین رو ندیده بودن. یادم اومد که ستاره گفته بود خیلی دلش میخواد آسمون رو ببینه.
و بعد بیدار شدم.
گاهی واقعا نمیفهمم چجوری این خوابها رو میبینم... چقدر ستاره رو دوست داشتم.