وبلاگ طلسم شده ی من

جادوی سرزمین پریان مجازی...

Fangirling through the night

بعد از مدت ها فصل آخر انیمه ی Psycho-Pass رو تموم کردم. فقط و فقط برای رسیدن به یه صحنه. *محکم فین میکند و اشک هایش را پاک میکند*

همه ی دخترا عاشق دوست داشتن های تایتانیک طور/توایلایت طور هستن. جرات دارید بگید نه!!! هرکی بگه نه دروغ گفته. ولی یه درصد ناچیزی پیدا میشن که از چیزای دیگه خوششون بیاد. انیمه ی سایکوپس در مورد یه جامعه ی مدرن و فوق پیشرفته س که جرم و جنایت توش کاملاً کنترل شده و به سطح خیلی پایینی رسیده. چرا؟ چون سلامت روان آدم ها به شکل عددی قابل اندازه گیریه و به محض اینکه کسی عددش از یه سطحی بالاتر رفت دستگیرش میکنن. اینطوری جرم و جنایتی اتفاق نمیفته. تا وقتی هم اون عدده پایین نیاد کسی رو آزاد نمیکنن. این انیمه دوتا کاراکتر اصلی داره. یه کارآگاه و یه مجرم که قبلاً کارآگاه بوده. کل ماجرا درباره ی جنایات یه آدم روانی، عادلانه بودن یا نبودن این سیستم و انتخاب های آدم هاست. ولی رابطه ی بین کارآگاه و اون کارآگاه سابق خیلی دوست داشتنیه. آکانه و کوگامی. نه دیالوگ رومانتیکی وجود داره. نه موضوعیتی داره. ولی دوتا آدمن که خیلی خوب همدیگه رو درک میکنن و به هم کمک میکنن. و معلومه چقدر برای همدیگه مهمن. ولی نه. هیچ دیالوگی وجود نداره. آکانه و کوگامی فقط توی فصل اول همکار هستن. فصل دوم خبری از کوگامی نیست. توی یه تک فیلم دوباره همکار میشن. فصل سوم، فقط دقیقه ی آخر. ولی همینم خوبه. من راضیم. دوست داشتنی که توش آدما روی پای خودشون وایسن. به همدیگه کمک کنن.

رن بلک
سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۰
3:36

یک بغلِ همگانی

از در بلاگفا که رد میشدم کلید بندازم بیام تو، چشمم به در و پنجره ی همسایه ها افتاد. حرفای خرد خردی که آویزون کردن دم در و صدات میزنن بیا خونه ی ما! بیا ما رو بخون! امشب خونه ی همشون رفتم. چقدر عجیبه. چقدر همشون شبیه هم بودن! چقدر همه مون یه بغل محکم میخوایم... چند درصد از مشکلات بشر با یه بغل محکم حل میشه؟ خیلی... خیلی... این مطالبه ی همگانی پنهان همه ی ماست. همه مون یه بغل سفت و محکم میخوایم. ما بغل میخوایم! ما بغل میخوایم...

رن بلک
سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۰
3:2

پیامبری چه کار شیرین دردناک خوبیه. 

دلم میخواست به پیامبری امتم مبعوث بشم.

این یکی دیگه از کجا اومده؟ نمیدونم. 

رن بلک
شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۰
18:34

خون بپاشی

دلم میخواد رگ هامو بزنم و خونم رو تو صورت مردم بپاشم و بگم من زنده‌ام! ببینید!!

هوا هوای نصف شب و حرف‌های دیوانه‌واره. قهوه‌م رو خوردم. مسواکم رو زدم. چراغ‌ها رو خاموش کردم و توی هال جلوی لپ‌تاپی نشستم که از بی‌طاقتی حوصله‌اش سر رفته و خاموش شده. خیلی نازش رو میکشم. رفیق باوفاییه. این سال‌ها خط بهش نیفتاده و مونس شب و روز گریه و نوشتن و بازی من بوده. اون موقع‌ها تو کجا بودی گوشی حسود بدقلق؟ ها؟

خونی که توی رگ‌های آدماست برای یه چیزی جریان داره. مال منم برای بیرون پاشیدنه. شایدم بیرون چکیدن... نه؟ نه به نظرم بیرون پاشیدن باشکوه‌تره. هرچقدر آرامشم بیشتر میشه جیغ و فریاد توی رگ‌هام و سرم صداش بیشتر میشه. آزاد کنم این موجود روانیو؟ بکنم یا نکنم؟

زهرای آروم لبخند به لب رو رفتم سر جاش خوابوندم و خودم با خباثت نشستم اینجا. زهرای دیوانه. زهرای کله خراب. زهرای نترس... چرا روزها اون یکی زهرا بیرون راهم نمیده؟ چرا مثل قدیما نمیتونیم باهم زندگی کنیم؟ انگار فقط باید یکیمون زنده بمونه. کدوممون؟ کدومش؟ دلم میخواست زهرای آروم لبخند به لب و مهربون باشه. ولی...

ولی...

اون زهرا بلد نیست زنده باشه... فراموش کرده.

رگم رو که بزنم کلمه‌ها بیرون میپاشن... 

نه نمیزنم. نگران نباشید 😁

فقط تصورش خیلی باشکوهه. 

رن بلک
دوشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۰
0:34