تیک تاک تیک تاک تیک...
یه خرده دیگه وقت دارم. وقتی بهش فکر میکنم یه ذره خوشحال میشم چون واقعاً از زنده بودنم خسته شدم. نه. نه اینکه دلم بخواد خودکشی کنم یا بمیرم. فقط یجورایی هیچوقت با زنده بودنم کنار نیومدم. خیلی نزدیکه. باید برنامهریزی کنم. دیقه نود... باید هرچی کمکاری کردم رو توی دو سال بچپونم.
امشب دل یه نفر رو شکستم. این سومین نفر بود. دو نفر دیگه رو هم خوب به خاطر دارم. فکر میکنید وقتی آدم دل سه نفر رو بشکنه چه اتفاقی میفته؟ طلسم میشه؟ بختش گره میخوره؟ زندگیش سیاه میشه؟ آره. با آخری موافقم. یه نظرم وقتی آدم به اندازهی کافی خرابکاری میکنه جوری روزگارش سیاه میشه که هیچکس نمیتونه درستش کنه. مگر لطف خدا. مگر لطف خدا...
تیک تاک تیک تاک تیک...