وبلاگ طلسم شده ی من

جادوی سرزمین پریان مجازی...

تیک تاک تیک تاک تیک...

یه خرده دیگه وقت دارم. وقتی بهش فکر میکنم یه ذره خوشحال میشم چون واقعاً از زنده بودنم خسته شدم. نه. نه اینکه دلم بخواد خودکشی کنم یا بمیرم. فقط یجورایی هیچوقت با زنده بودنم کنار نیومدم. خیلی نزدیکه. باید برنامه‌ریزی کنم. دیقه نود... باید هرچی کم‌کاری کردم رو توی دو سال بچپونم.

امشب دل یه نفر رو شکستم. این سومین نفر بود. دو نفر دیگه رو هم خوب به خاطر دارم. فکر می‌کنید وقتی آدم دل سه نفر رو بشکنه چه اتفاقی میفته؟ طلسم میشه؟ بختش گره میخوره؟ زندگیش سیاه میشه؟ آره. با آخری موافقم. یه نظرم وقتی آدم به اندازه‌ی کافی خرابکاری میکنه جوری روزگارش سیاه میشه که هیچکس نمیتونه درستش کنه. مگر لطف خدا. مگر لطف خدا...

تیک تاک تیک تاک تیک... 

رن بلک
شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۹
0:13

واج آرایی خ

خرد خسته شکسته

یه زمانی آدم برمیگرده و به گذشته‌ی خودش نگاه میکنه و متوجه میشه به بهترین شکلی که میتونسته زندگی نکرده. مسیر درسته. راه درسته. هدف درسته. ولی توی جاده بجای اینکه مسیر صاف رو بگیره بره و بین راه آب و غذایی تناول کنه و چرتی بزنه، مثل گاومیش توی دیوار و جدول کوبیده و آش و لاش رسیده. اونوقت، مجبوره یه مقدار زودتر خودشو بازنشسته کنه و بره توی علف‌های کنار جاده بچره. از وزش باد و گرمای نور آفتاب رو تنش لذت ببره و اونایی که تو جاده دارن میرن رو تماشا کنه. یه جا همون‌ورا دراز بکشه و بخوابه... تا یه نفر بیدارش کنه. وقتی خستگی‌ها تموم شد. وقتی وجودش گرم شد و قلبش پر از تپش و حرارت شد. وقتی دوباره جون گرفت تا روی پاش وایسه و به رفتن فکر کنه. 

خستگی‌ایه که مثل بار کوه سنگینه. هر بار که فکر میکنم خوب شدم مثل کابوس برمیگرده. دلم میخواد هیچ‌کاری نکنم. هیچوقت. فقط کتاب بخونم و خیال ببافم و زیر لب آهنگ‌های قدیمی مورد علاقه‌م رو زمزمه کنم... فکر کنم امروز سراغ کدوم ادویه برم و چطوری رنگ روسری و جوراب و آستینم رو کنار هم بذارم تا قشنگ بشه. 

خرد شدم... 

رن بلک
یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۹
23:55