وبلاگ طلسم شده ی من

جادوی سرزمین پریان مجازی...

سلام زهرا

خود خیلی سال پیشم، 

سلام. 

خوبی؟

میدونم خوب نیستی. تنهایی. فقط کتابا و خواب و خیالاتتو داری و هیچکس بهت یه نگاه هم نمیندازه. آدما رو دوست نداری چون دوستت ندارن. کم طاقتی. عصبانی میشی. دلت میخواد خیلی وقتا بری گم بشی و هیچوقت پیدا نشی.

آدما همه دروغ میگن و اذیت میشی. آدما همه وانمود میکنن و اذیت میشی. آدما همه مثل همن و با تو فرق دارن، با همه فرق داری. طرد میشی. 

امروز میخوام یه خبر خوب بهت بدم. یه خبر خیلی خیلی خوب. 

تو نویسنده نشدی. نه هنوز. اما داری توی انتشارات کار می‌کنی. 

راهنمای تور گردشگری نشدی. اما به زبون انگلیسی مسلط شدی و کلی دوست خارجی داری. باهاشون در مورد خیلی چیزا حرف میزنی.

معروف ترین دختری که توی سن کم یه کار فوق العاده و هیجان انگیز کرده نشدی.

ولی دیگه تنها نیستی. انقدر دوست و رفیق داری و انقدر کسایی رو داری که دوستت دارن، که حتی یادت میره بیای اینجا و بنویسی. 

دیگه عصبانی نیستی. وقتی به آدم ها نگاه میکنی دوستشون داری و میبینی که هرکس تمام تلاششو میکنه تا اون چیزی که هست باشه. خوب یا بد!

یادگرفتی احوالپرسی کنی و توی مهمونی ها یه گوشه با کتابات بغ نکنی. بلدی با غریبه ها حرف بزنی. 

آرومی و آرامش داری. جای خودتو توی دنیا پیدا کردی. دست از قایم باشک بازی با خدا برداشتی. کمتر عذاب وجدان داری و بیشتر خداروشکر میکنی.

هیچکدوم از چیزایی که فکر میکردی نشدی. ولی هرگز فکر نمیکردی اینطوری بشی. خوب بشی. حالت خوب بشه. روحت خوب بشه. 

زهرا

بزرگ شدی.

خوب طاقت آوردی تا به اینجا رسیدی. 

آفرین. 

ولی بازم هست. 

هنوز مونده. 

زهرای ده سال بعد حتی از اینم قوی تر میشه.

صبر کن.

اون زهرا خودش میاد برات تعریف میکنه. 

رن بلک
سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۸
19:42

دوزیست

سینما بودم.

فیلم دوزیست رو دیدم.

خوب بود.

آخرین بار کی بود سینما رفتم؟

نه خیلی هم خوب نبود.

معمولی خوب بود.

خوب خوب خوب نبود.

دلم یه فیلم بهتر میخواست.

آخرش خرابش کرد.

فیلم بعدی...

رن بلک
دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۸
0:45

عاقبت بخیری

تاریخ دفاع مشخص شد. ساعت دفاع مشخص شد. جای دفاع مشخص شد. پذیرایی دفاع مشخص شد. 

الان مونده اصلاح، پاورپوینت، دفاع. 

اصلاح در این حد که بجای طاهره ایبد نوشتم سوسن طاقدیس و انقدر با قاطعیت نقدش کردم استاد مشاورم به شک افتاده رفته یه دور دیگه چک کرده اسم طرف چیه :))

خدایا شکرت!

میریم به سوی عاقبت بخیری تحصیلی اگه تا روز دفاع زنده باشیم...

رن بلک
سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۸
17:37

مُتَرایش

کسی که مترجمی بلده باید ترجمه کنه و کسی که ویراستاری بلده باید ویرایش کنه. و لعنت به کسی که مترجمی بلده و ویرایش کنه.

مُتَراستاری هستم که مُتَرایش میکنم. مدیونید اگه فکر کنید موهام بخاطر همین سفید شده.

رن بلک
دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۸
16:30

سرما

هوا سرده. سرما رو دورتادور شونه هام حس می‌کنم. پشتم دیواره و دورم دیواره و دور دیوارا خونه س ولی سرمای پشت پنجره ها رو دورتادور شونه هام حس میکنم. یه نوار باریک از کنار پنجره معلومه. صبح شده ولی آفتاب سرماخورده و جای گرما عطسه ی سردش روی زمین می پاشه. صدای جیک جیک یخ زده ی گنجیشک ها میاد. از دور. از اون هواهاست که تا نفس میکشی طعم هوا، طعم یخ های مونده ته لیوان نوشابه میاد روی پرزهای زبونت. سرما داره از شونه هام سر میخوره سمت دستام.

تا کی می‌شه نوشت؟ 

رن بلک
دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۸
9:45

مرگ نه این است

پایان نامه م رو تحویل دادم. مال استاد مشاورم که نبودش رو گذاشتم توی دفتر بخش. استاد راهنمام سرش توی گوشیش بود و اصلا حالش خوب نبود ولی اوضاع جوری نبود که وایسم حال و احوال و دلجویی... من خیلی دانشجوی بدی هستم. چون استادهامو ذوق زده و امیدوار میکنم و وقتش که میرسه با یه کار دیقه نودی متوسط میزنم تو برجکشون. شاید توی سیستم قضا و قدر الهی من امتحان استادها هستم. رن بلک، د میسترس آو پروکرستینیشن، مادر آو دیواین اگزمز، کانکوئرر آو مولتیپل تسکس. 

توی مدتی که به کوب می‌نوشتم شب ها نمیخوابیدم. به گمونم توی سه روز چهار ساعت و نیم خوابیدم و به جایی رسید که دیگه هیچی نمیفهمیدم. فقط می‌نوشتم و می‌نوشتم و می‌نوشتم. وقتی صبح دوشنبه 7 بهمن نسخه ی اولیه ش تموم شد، دو کیلو کم کرده بودم و مچ دستم دیگه کار نمی‌کرد. قهوه نمی‌خوردم چون تپش قلب میگرفتم و غذا نمی‌خوردم چون سنگین میشدم و خوابم می‌گرفت. شیشه ی عسل جلوم بود و هروقت کم می‌آوردم یه قاشق گنده عسل میخوردم. وقتی گشنه م میشد میرفتم هفتا دونه بادوم و هفتا دونه مویز میخوردم و بازم چند ساعت ادامه می دادم. سه روز نبود. یه عمر گذشت.

شاید می‌مردم. کسی نبود.

چقدر مونده؟ 

رن بلک
شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۸
14:28

بدیهییییییییییییییییییییییییییییییی

میدونید چرا مرده شور دانشگاه رو ببرن؟

یا لااقل مرده شور ادبیات دانشگاه را ببرن؟

یا لااقل مرده شور پژوهش تو ادبیات دانشگاه رو ببرن؟

چون با اینکه ادبیات "علم" نیست رفرنس میخواد!!!!! یعنی هر حرفی بدیهیییییییییییییییییییییییییی هم که باشه حتماً باید یکی قبل از من گفته باشدش تا من بگم ها! بر اساس این، فلان، بهمانه! خو این چه منطقیه؟! اومدیم و حرفش غلط بود! چون مستنده رفرنس بدم حرف منم درست میشه؟! نمونه ش عناصر داستان میرصادقی! انقدر توش در مورد عناصر داستان غلط و غلوط گفته و قدیمیه که ترم آخر لیسانس حتی رغبت نمیکردم بخونمش که امتحانم رو نیفتم! اونوقت به ررررراحتی میتونم واسه پایان نامه م بهش رفرنس بدم و بگم بله بله عناصر داستان چنین فرموده و ما نیز چنین می فرماهیم. نخطه!

آقا. منو واسه میرزا بینویسی نساختن. منو واسه دیکته بینویسی نساختن. ملت برن فوق و دکترا بگیرن و خوشال باشن. من زورمو زدم. ولی آخرش نشخوار ازم بر نیمیاد.

رن بلک
شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۸
10:18

شب

شب برای آرامشه. شب برای خوابه. شب وقتیه که هیاهوی روز خاموش میشه و لامپ های مهتابی آسمون روشن میشن... یعنی نورشون میتونه آسمون بدون خورشید رو روشن کنه؟ نه... ولی قشنگش میکنه و راه رو به گمشده ها نشون میده. اصلا شب رو برای گمشده ها ساختن. واسه اونا که به مقصد نرسیدن. واسه اونا که هرچی دویدن به آفتاب نرسیدن. واسه اونا که میخوان یه نفس عمیق بکشن و... فقط یه نفس عمیق بکشن. بعد بشینن. بشینن و... شاید دستشون رو بذارن زیر سرشون و دراز بکشن و... ندون. میخوان بمونن. میخوان به آسمون نگاه کنن و راه رسیدنشون رو توی دونه دونه مهتابی های توی آسمون ببینن. خیالشون راحت بشه که گم شدن، اما راه رو هنوز گم نکردن. بعد بخوابن... بخوابن تا دوباره روز بیاد و توی هیاهو شروع کنن به دویدن. واسه رسیدن.

شب...

رن بلک
پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۸
21:46