سلام.
اولش بذارین اینو بگم
چند روز پیش از عباس پرسیدم:
هیتلرو میشناسی؟ شنیدی میگن هایل هیتلر؟
شروع کرد به فکر کردن. بعدش گفتم:
اصلاً میدونی نازی یعنی چی؟
سرشو بالا کرد و با اعتماد به نفس گفت:
اونایی که نازشون میکنن بهشون میگن نازی!
عباس داداشمه. کلاس اول راهنماییه :دی
خب حالا بریم سر مهدکودک.
برای نوشتن داستان جدیدم احتیاج داشتم که رفتارای بچه ها و سیستم
استدلالیشونو دقیق بدونم. به دبیر ادبیاتمون گفتم و ایشون لطف کردن منو به
یه مهدکودک معرفی کردن. واقعاً ممنونشون هستم. یه مهدکودکه به اسم بهاران
که بچه های زیادی نداره اما همون معدود بچه ها واسه پایین آوردن برج میلاد
کافی هستن! من رفتم توی کلاس پیش دبستانی ها. بذار ببینم... حدوداً دوازده
تا بچه بودن. زهرا و علی و ابولفضل و مونا و سینا و فاطیما و محمد رضا و
امیر حسین و سارینا و اشکان و محمد و... بقیه رو نمیشناسم. علی و ابولفضل
بچه های شر و خرابکار مهدکودک بودن. علی همش کتک کاری میکرد و ابولفضل
ماشالا انقدر زبونش دراز بود که به سختی میتونستم از پسش بر بیام.
تا حالا دو دفعه رفتم. دفعه ی اول رفتم کنار محمد رضا _ بهش میگفتن سینا
خودش میگفت محمدرضائه _ و کنار محمد نشستم. ابولفضل روبروم بود و مونا
کنارم. دفترمو درآوردم تا نقاشی بکشم. بالافاصله بچه ها ریختن سرم که:
خاله ماشین سنگین بکش!
خاله اتوبوس بکش!
خاله واسه ی من یه عروسک و یه دختر بکش!
خاله واسه منم بکش!
خاله منم میخوام!
همه رو ساکت کردم و گفتم باشه. ولی یکی یکی. اول یه اتوبوس کشیدم. سفارش
ابولفضل بود. انقدر ازم ایراد گرفت که نگو! همش میگفت اتوبوست پنج تا
پنجره داره باید سه تا داشته باشه. یه دختر هم کشیدم که گفتن قبول نیس! این
عروسکه! یه چیز همین جوری بی ذوق و سلیقه کشیدم _برعکس قبلی که کلی روش
زحمت کشیدم!_ گفتن چه خوشگله...
بعدش یکی یکی اومدن دنبال بچه ها اکثرشون رفتن. اونایی که مونده بودنو
دور خودم جمع کردم تا بازی کنیم. میخواستم یه بازی درباره ی شغل ها رو
یادشون بدم. قبلش... بچه ها هی یکی یکی همدیگه رو بغل میکردن و بلند میکردن
تا زورشونو به همدیگه نشون بدن. من گفتم میخواین منم یه بار بغلتون کنم؟
یه جوری بهم هجوم آوردن که وحشت کردم!
هرکدومو یه بار بغل کردم و چرخوندم و بعد نشستیم. قرار شد هرکش به
ترتیب بگه میخواد چیکاره بشه. اول علی بود. گفت میخواد پلیس بشه. داشت حرف
میزد که یه دفعه محدرضا گفت:
من میخوام دکتر بشم!
گفتم بذار علی حرفشو بزنه بعد تو هم بگو. گفت باشه. علی که حرفش تموم شد به محمد رضا گفتم:
میخوای دکتر بشی آره؟
گفت: نه! من میخوام مهندس بشم!
تعجب کردم. گفتم: مگه نمیخواستی دکتر بشی؟
گفت: میخوام دکتر بشم، مهندس بشم، برم مدرسه.
بعدش صداشون زدن که برن ناهار بخورن. هر روز بهشون ماکارونی میدن!!!
ساعت دو و نیم برگشتم خونه. آهان، راستی، بعد از امتحانم رفته بودم مهدکودک
واسه همین بچه ها زود رفتن حدوداً دوازده ربع کم رسیدم به مهد.
دفعه ی بعد که میشه دیروز، با خودم مداد رنگی و دفتر نقاشی بردم. شروع
کردم به کشیدن یه خونه. فاطیما کنارم بود و محمدرضا. ابولفضل میخواست زورکی
محمدرضا رو بلند کنه و پیش من بشینه. مشق زبان داشتن. حرف J . فاطیما هی
هر یه دونه رو که می نوشت میگفت: خاله خوبه؟ منم میگفتم آره خوبه قشنگه.
این پرسیدنه حدود ده الی پونزده مرتبه تکرار شد. هر یه دقیقه یه بار میگفت:
خاله خوبه؟ دیگه داشتم احساس میکردم از تحملم خارجه. گفتم: هر یه خط رو که
کامل نوشتی نشونم بده. باشه؟ خداروشکر حرفم اثر کرد. بعد که یه خطشو تموم
کرد پرسیدم: چی نوشتی؟ فقط بهم نگاه کرد. دوباره گفتم: کدوم حرفو نوشتی؟
باورنکردنی بود! اصلاً نمیدونست داره چیکار میکنه! فقط چون بهش گفته بودن
از روی این بنویس می نوشت!
رنگ کردن بدنه ی خونه رو تموم کردم. خواستم برم سراغ سقف فاطیما بهم گفت
رنگی رنگیش کنم. چقدر قشنگ شد! همه ی بچه ها میگفتن مثل اینه که کلی
بادکنک به سقفش چسبیده :دی
آهان! بالاخره به بچه ها فهموندم رنگین کمون چیه! توی کلاس هیشکی نمیدونست چیزی به اسم رنگین کمون وجود داره!
تراش و پاک کن عزیزم... نمیدونم کسی دوران پیش دبستانیشو به یاد داره یه
نه. من یادمه که همیشه تراش ها و پاک کن های مهدکودک در نهایت مزخرفیت
قرار داشتن. پاک کن ها سیاه میکردن و تراش ها اصلاً تیز نبودن و گند میزدن
به مداد! خلاصه، تراشم دست به دست همه جا گشت. پاک کنم در محدوده فاطیما
بود. محمد رضا تراشمو برداشت. گفت واسه خودش میخوادش. هرجوری که بود بهش
فهموندم بابا این تراش منه! بهم پسش بده! از اون موقع دیگه هرکس تراش
میخواست خودم براش میتراشیدم و مدادو بهش میدادم. اشکان وقتی دید بهش نمیدم
به غرورش برخورد و رفت مداد تراش بن تن خودشو برداشت آورد. مونا از همه
بهتر بود. آروم و مؤدب و باهوش. عین بچگی های خودم بود :دی بعد، محمدرضا
مدادرنگ نارنجیمو برداشت. گفت تراشتو بده وگرنه نمیدم! گفتم:
کار بدیه وسایل بقیه رو برداری. خدا دیگه دوستت نداره ها!
گفت: نمیدم!
گفتم: میدونی خدا کیه؟ جوابش خیلی باحال بود! خیلی مبهم گفت:
امام حسین... خدا قایم شده بود، کشته شد.
مونا یه مدت بعد مدادرنگیمو ازش پس گرفت. سروش خردسالانو برده بودم تا
از توش برای بچه ها قصه بخونم. قصه ی غغغوله رو براشون خوندم. علی مجبورم
کرد. وقتی صدای گرومپ گرومپ پای غوله رو در میاوردم همه باهام تکرار
میکردن. تموم که شد علی گفت: این چجوری توی چراغ به اون کوچولویی جا میشه؟
یه بچه خیلی کوچولو توی مهدکودک دنبالم راه افتاده بود. اسمش الناز بود.
تکلم الناز خانوم در مرحله ی أدَ بَدَ کردن بود. هی بهم میگفت ندا. انگار
ندا اسم خواهرش بود. ولم که نمیکرد! نمیدونم توی قیافه ی ترسناک من چی دیده
بود که خوشش اومده بود! خیلی خوشگل بود. موهای فرفری بلوطی رنگ داشت و
چشمای درشت و پوستش عین برف بود. سر تا پا قرمز تنش کرده بودن.
یه اتفاق جالبی که دیروز افتاد این بود که فهمیدم چه برخوردی با بچه های
بااستعداد میشه. علی و ابولفضل فوق العاده باهوش و بزرگتر از سنشون بودن
بخصوص علی اما چون کسی بهشون توجه نمی کرد و تکلیفی مناسب سنشون بهشون
نمیداد این شکلی شده بودن. داشتم چیزامو جمع میکردم که برم. گفتم:
دیگه برم! الان اگه نرم خونه مامانم دعوام میکنه...
بعد یه خرده وایسادم حرف زدن. یه دفعه علی گفت: برو خونه دیگه! اگه زود نری مامانت میکشه تو گوشت.
وقتی اینو شنیدم قلبم وایساد. این بچه داره چی میگه؟؟ یعنی توی خونه
میزننش که همچین حرفی میزنه؟ گفتم: زدن کار بدیه. مامانم منو نمیزنه. وقتی
آدما میتونن حرف بزنن هیچوقت همدیگه رو نمی زنن.
جالبه که علی هم از این حرف من جا خورد! امیر حسین یه دفعه گفت: خاله، مامانم تو خونه منو میزنه.
دیگه واقعاً نمیدونستم چی بگم. امیرحسین کمتر از چهار سالش بود!! یه چیزی سر هم کردم و بهش گفتم و سریع اومدم بیرون.
خب... این شرح دو روز رفتن من به مهدکودک بود. اصلاً، اصلاً، اصلاً اون چیزی که فکرشو میکردم نبود. بیچاره بچه ها...
تابستون میرم دوره ی مربی گری مهدکودک ببینم.
شاید از مهر بتونم برم توی یه مهدکودک کار کنم. گفتن داشتن مدرک دوره
کافیه و اگه دانشجو باشی میتونی کار کنی. به اندازه ی خودم میتونم به بچه
های طفلکی کمک کنم... اونا واقعاً توی این شرایط مورد ظلم هستن. هیچی
نمیدونن هیچی بلد نیستن. مهدکودکی که رفتم فقط محل نگهداری بچه ها بود و
هیچ فایده ی دیگه ای نداشت! تازه هرکی اذیت میکرد میگفتن میندازیمت توی
انباری یا میزنیمت...