تبليغاتX
دنیایی که من می سازم

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

دنیایی که من می سازم
خوابراهه

 


دندون عقلم داره در میاد :دی

راستی نمره های امتحانام تا الان از این قراره:

ریاضی 20

فلسفه 16.75

جغرافیا 19

ادبیات تخصصی 17.5

تاریخ 19.25

معارف 19

زبان 19.5


نمره ی ادبیات عمومی و علوم اجتماعی و عربی رو هنوز ندادن :دی



نویسنده : لیکا تاریخ : سه شنبه چهارم بهمن 1390 موضوع :      

بروس لی
شبکه ی نمایش از شنبه ی همین هفته ای که الان توش هستیم شروع به پخش فیلم های بروس لی کرده. خیلی باحاله! هرچی بگم از دیدنشون کیف میکنم کم گفتم.

زمانی که پنج - شیش ساله بودم علاوه بر زورو و رابرت آرمسترانگ و بت من شخصیت اسطوره ای و مورد علاقه ی من بروس لی بود. یعنی کشته مرده ش بودما! انقدر غصه میخوردم که مرده... بعد از هر فیلم بروس لی که میدیدم لااقل یه ساعت تموم بالا و پایین میپریدم. لگد میزدم و مشت میپروندم و خودمو به در و دیوار میزدم و خلاصه صداهای ناهنجار از خودم درمیاوردم. با دیدن این فیلما تک تک صحنه های بچگیمو به یاد آوردم. عاشق جنگیدنش با نانچیکو بودم! دلم میخواست بزرگ که شدم بشم دومین اسطوره ی هنرهای رزمی بعد از بروس لی. فکر کنم هنوز برای رسیدن به این آرزو دیر نشده :دی

کس دیگه ای هم هست که مثل من احساس نوستالژی کنه؟



نویسنده : لیکا تاریخ : چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 موضوع :      

نیازی به عنوان ندارد
می ترسید. این چیزی بود که فکر میکرد فقط خودش می داند. می دوید و می رفت و می آمد و می جنگید اما تمام مدت جنگش دفاع کردن بود. از چه؟ از خودش و از چیزهایی که فکر میکرد دارد و نداشت.

خسته بود. نمی دانست میان این دویدن ها فرصتی برای استراحت پیدا می شود یا نه؟ یا اگر فرصتش پیدا می شد، جایی برای استراحت بود؟ دیواری که فقط لحظه ای در سایه اش بنشیند یا درختی یا خانه ای؛ یا قرار بود جاده تا ابد او را به دنبال خودش بکشاند؟

حرف نمیزد. خیره می شد. نگاه می کرد. زبان حرف زدن نداشت چون نه زبانی در دهانش می چرخید نه واژه ای در ذهنش مانده بود. آدم ها را می دید اما در دوردست ها. سایه ها به او نزدیک تر بودند.

چگونه است که گاهی اشک را از چشمانت می بُرند؟

انتظار کمک نداشت. تو فکر کن از آن آدم های همیشه نالان است که با وزش نسیمی می لرزند و با نور داغی از حال می روند. تنها نیست. جدا افتاده است. می گویی هستی. می روی و می آیی در سکوت، و فراموش می کند. فراموش نمی شود؟ نمی داند. باکی نیست.

محبت؟ نمی خواهد.

آرامش؟ رویش نمی شود آن را از کسی گدایی کند.

امنیت؟ دارد. اما گاهی برایش مثل یک شوخی بی مزه می شود. یک بازی.

لبخند؟ لبخند. لبخند می خواهد. لبخند یر لبان آدم های دیگر می خواهد و لحظه ای برای ایستادن.

اگر لبخندی برای او نداری، اگر وقتی نیست برای ایستادنش، برو. صبر نکن. درنگ جایز نیست. خودش را به جاده و سیل پریشانی های دوباره می رساند.

راهی برای نترسیدن نیست.





نویسنده : لیکا تاریخ : شنبه بیست و چهارم دی 1390 موضوع :      

سیبیل مصنوعی
داشتیم تا ثریا میدیدیم. من که همیشه نگاه نمیکنم مامانم میبینه. تنها تکه های جالبش واسه من مربوط به آقا پویائه بچه دهنش بوی شیر میده میخواد بره زن بگیره هر هر هر! این دوتا خواهراشم که دست هرچی مشاور خانواده رو از پشت بستن. داشتیم از کمالات و فضائل آقا پویا حرف میزدیم عباس گفت:

_ تازه باور کنید سیبیلش واقعی نیس براش سیبیل مصنوعی گذاشتن!

میگن حرف راستو از بچه بشنو :دی



نویسنده : لیکا تاریخ : چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 موضوع :      

و در مهدکودک... قسمت دوم
سلام

دوباره رفتم مهدکودک و البته دو دفعه رفتم.

به دلیل همون فراموشی همیشگی الان خیلی بریده بریده اتفاقاتو یادمه.

روز سوم، دندون علی که لق شده بود کنده شد. بار دوم که رفته بودم مهدکودک داشتیم نون بیار کباب ببر بازی میکردیم که یه دفعه دست علی خورد به دندونش و لق شد. دندونشو تو دستش گرفته بود و دهنش پر خون شده بود فرستادمش بره دهنشو بشوره. وقتی برگشت دیدم همه دارن روی زمینو میگردن. دندون علی از دستش افتاده بود انقدر ناراحت بود که گمش کرده... همه مون گشتیم ولی آخرش پیداش نکردیم.

خانم مربی یه کتاب قصه آورد. قصه ی همون پیرزنه که یه خونه ی ریزه میزه داره و بعد حیوونا بخاطر بارون میان خونش. کتابه نقاشی نداشت. آخر قصه رو هم داد من برای بچه ها خوندم. بعدش، بازی کردیم. هرکی شکلک درآره شکل عروسک درآره... یادمه ما هم پیش دبستانی این بازیو میکردیم. مربی تا سه میشمرد و تا میگفت سه همه باید بی حرکت می موندن البته با یه شکلک! اگه کسی حرکت میکرد از بازی می رفت بیرون.

بازی که تموم شد به بچه ها گفتم دفتراشونو بیارن. قرار شد دور دستشونو بکشن تا ازش یه طاووس دربیاریم. جالبه ها! دستشونو گذاشتم وسط صفحه و گفتم بکشید. همه فقط بهم نگاه کردن گفتن بلد نیستیم! جالبیش واسه اینه که قبلاً به همین روش یه ماهی کشیده بودن و حالا بلد نبودن باید چیکار کنن. میدونین چرا؟ چون همه ی کارا رو مربی براشون انجام میده و خودشون هیچی یاد نمیگیرن. مربی یه دفتر کار تمیز و قشنگ میخواد دیگه! علی طاووسشو نارنجی کرد. الهه هرکدوم از پراشو یه رنگ کرد و با پاستل قهوه ای بدنشو رنگ کرد. بقیه هم میخواستن بکشن ولی مربی شون اجازه نداد برن دفتر بیارن.

به علی و الهه گفتم یه روش نقاشی جدید و خوشگل یادشون میدم. بچه ها رفتن واسه ناهار و من دست به کار شدم. با مداد یه کادر کمرنگ کشیدم و صفحه رو راه راه با همه ی پاستل ها رنگ کردم. وقتی مستطیل کامل رنگ شد با پاستل مشکی پررنگ روشون کشیدم. رفتم اتودمو برداشتم. با کشیدن یه جسم تیز، رنگ مشکی تراشیده میشه و رنگای پشتش معلوم میشه. خیلی کار قشنگیه. خونه و کوه و خورشید و درخت کشیدم.

چون کلاس زبان داشتم دیگه باید می رفتم. وقت نداشتم بمونم و یادشون بدم گفتم فردا صبح زود میام. به زهرا قول دادم که برچسبامو هم بیارم.


فرداش، دیگه روز آخری بود که میرفتم. دفترچه برچسبا و پاستل و دفترنقاشیمو برداشتم و ساعت هشت صبح رفتم مهدکودک. بچه ها توی هال نشسته بودن و همه نیومده بودن. با مونا رسیدم اونجا. از مربی اجازه گرفتم که به هرکدوم از بچه ها یه برچسب بدم اون بهم گفت چندوقته که تشویق با برچسب ممنوع شده. گفتم نه. تشویقی نیس. میخوام نفری یه دونه بهشون بدم. قبول کرد. نشستم و گفتم بچه ها بیاین برچسب! همه دورم حقه زدن. برچسب دیجیمون و میکی موس و توئیتی داشتم. طبق معمول شروع کردن به من من کردن! ساکتشون کردم و قرار شد به نوبت هرکس یه دونه بگیره. بعضی از بچه ها موقع ورق زدن دفترچه یه دونه رو انتخاب میکردن و فقط همونو میخواستن اما بعضیا به اولیش که میرسیدن میگفتن همین! یه دفعه ابولفضل اومد. خیلی بچه ی شلوغیه خداوکیلی! خودشو انداخت روم و گفت باید بهم بدی خاله! باید همین الان بهم بدی خاله! گفتم نه. اینجوری نباید بگی. "باید بدی" حرف قشنگی نیست. بگو " لطفاً بهم بدین" تا یه دونه بهت بدم. اینو که گفتم یه دفعه سه تا مربی که یه خورده اونورتر نشسته بودن زدن زیر خنده. خیلی بد بهم خندیدن. ندید گرفتم. ابولفضل هی میگفت باید بدی. منم دیگه بهش محل نذاشتم. محمدرضا اومد گفت خاله! به اون نده موهامو میکشه. یه بچه ی دیگه هم اومد گفت خاله به منم مشت میزنه! مونا گفت اسم بچه هه که ازش شاکی هستن جواده. گفتم خب حالا جواد معذرت خواهی میکنه و دیگه اذیتتون نمیکنه. معذرت خواهی کن خاله. جواد گفت ببخشید. دوباره اون سه تا مربی زدن زیر خنده. دلم میخواست بلندشم بگم مرض! به عمرتون معذرت خواهی یا لطفاً نشنیدین؟؟؟ خنده شون از سر تمسخر بود و یه چیزی توی این مایه ها که: اینم دلش خوشه که میخواد از این چیزا به بچه ها یاد بده! خنده شونو نشنیده گرفتم. چند دقیقه بعد ابولفضل اومد گفت لطفاً یه دونه بهم بدین. بهش دادم.

محمدرضا لاک سرخابی زده بود اینو یادم رفت بگم. بهش گفتم وا! واسه چی لاک زدی مگه تو دختری؟ خندید و گفت دوست دارم! مامان و باباش لوسش کرده بودن. مشخص بود که هرچی میخواد به یه ذره خواهش اضافه به دست میاره.

رفتیم کلاس. بچه ها کمک میکردن و میز و صندلی ها رو می آوردن. قرار بود اول شعر بخونن بعد زبان بعدش زنگ صبحونه بود و نقاشی. شروع به خوندن سوره ها کردیم. پشت سرهم. حمد، قل هوا...، ناس، فلق، کوثر، و... دیگه یادم نیس. بچه ها خیلی ذوق میکردن که همراشون میخوندم. بعد نوبت شعر بود. رسماً نفسم برید. هرچی شعر یاد گرفته بودنو باید اول صبح میخوندن. علی شیطنت میکرد و زیاد توی حال و هوای شعر نبود. فربد کلاً سایلنت بود و بقیه هم همینجوری میخوندن اما معلوم بود فاطمه خیلی شعر دوست داره. حتی یه کلمه رو هم جا ننداخت.  اون وسط که داشتن شعر غروب ها کلاغ ها رو میخوندن هر از گاهی یکی از بچه ها میگفت نگاه کن خاله فلانی نمیخونه. این مربی شون هم که ماشالا بی اعصاب... وسط شعر یه دفعه داد زد:

یه بارهم که میخوایم شعر بخونیم هی حرف میزنین! حرف نزنین دیگه!

محمدرضا داشت حرف میزد فکرکرد علی بوده.

چنان داد میزد که یادم نمیاد کسی تا حالا اینجوری سر من داد زده باشه. با خودکارش چندبار زد پشت دست علی و داد زد:

شعر غروب ها و کلاغ ها رو میخونین وای به حالتون اگه یه کلمه شو بلد نباشین! از کلاس میرین بیرون!

رفت سراغ فربد. بیچاره هیچی بلد نبود. داد زد:

پاشو برو بیرون!

از کلاس رفت بیرون. اومد سراغ علی. علی بیچاره بلد بود ولی اگه یکی اینجوری داد بزنه خب معلومه که همه چی یادش میره. یه داد وحشتناکی زد و علی هم رفت بیرون. ابولفضل هم همینطور. باورم نمیشد که انقدر راحت داره شخصیت بچه ها رو بی دلیل خرد میکنه. بغضم گرفته بود. دوست داشتم بلند شم یکی بزنم توی گوش مربی. کجا، توی کدوم کتاب قانون نوشته شده که یه بچه ی پنج ساله باید همه ی شعرارو حفظ باشه و اگه نباشه اینجوری... 

ده دقیقه که گذشت آوردشون تو و دوباره چندبار سرشون داد زد؛ که اگه دوباره ببینم شعر بلد نیستین شیشه شیر میذارم دهنتون و میفرستمتون کلاس بچه های کوچیکتر! دلم میخواست گریه کنم.

شعر خوندن که تموم شد نوبت زبان بود. یه کلمه به فارسی می گفت و بچه ها انگلیسیشو میگفتن. پنجاه درصد تلفظ ها غلط بود و داشتم پس میفتادم. به eye میگفت : اِی! به cow میگفتن کُ! حالا یکی نیس بگه اگه یه چیز اشتباه توی ذهن بچه رفت خدا میدونه چجوری میشه درستش کرد.

زنگ صبحونه رو که زدن به همون خاله وحشتناکه روش نقاشی با پاستل رو گفتم. گفت که قبلاً از این روش استفاده کردن و خوب نشده بچه ها هم یاد نگرفتن. خیلی تعجب کردم. آخه علی و الهه گفتن تا حالا نقاشی اونجوری ندیده بودن. وقتی مربی نقاشیارو آورد دیدم که بعلهههههه اومدن با پاستل کشیدن با گواش آبی روش زدن و بعد با سوزن نقاشی کردن. معلومه که مزخرف میشه. زنگ صبحونه که تموم شد دورم جمع شدن که از همون نقاشیا توی دفترشون بکشم و منم خیلی جدی و محکم گفتم نه. مربی های عزیز به این عادتشون داده بودن که یه نفر براشون نقاشی بکشه. گفتم اگه خودتون نکشین که قشنگ نمیشه من بلد نیستم به قشنگی شما بکشم. روش نقاشی با پاستل رو به ابولفضل و علی یاددادم و اونا به بقیه گفتن چجوریه. همه بلد شدن.

رفتم دفتر و از مدیر مهدکودک تشکر و خداحافظی کردم.

دفعه ی دیگه که پامو توی مهدکودک بذارم یه مربی هستم. باید باشم.



نویسنده : لیکا تاریخ : سه شنبه بیستم دی 1390 موضوع :      

و در مهدکودک...
سلام.

اولش بذارین اینو بگم

چند روز پیش از عباس پرسیدم:

هیتلرو میشناسی؟ شنیدی میگن هایل هیتلر؟

شروع کرد به فکر کردن. بعدش گفتم:

اصلاً میدونی نازی یعنی چی؟

سرشو بالا کرد و با اعتماد به نفس گفت:

اونایی که نازشون میکنن بهشون میگن نازی!


عباس داداشمه. کلاس اول راهنماییه :دی

خب حالا بریم سر مهدکودک.

برای نوشتن داستان جدیدم احتیاج داشتم که رفتارای بچه ها و سیستم استدلالیشونو دقیق بدونم. به دبیر ادبیاتمون گفتم و ایشون لطف کردن منو به یه مهدکودک معرفی کردن. واقعاً ممنونشون هستم. یه مهدکودکه به اسم بهاران که بچه های زیادی نداره اما همون معدود بچه ها واسه پایین آوردن برج میلاد کافی هستن! من رفتم توی کلاس پیش دبستانی ها. بذار ببینم... حدوداً دوازده تا بچه بودن. زهرا و علی و ابولفضل و مونا و سینا و فاطیما و محمد رضا و امیر حسین و سارینا و اشکان و محمد و... بقیه رو نمیشناسم. علی و ابولفضل بچه های شر و خرابکار مهدکودک بودن. علی همش کتک کاری میکرد و ابولفضل ماشالا انقدر زبونش دراز بود که به سختی میتونستم از پسش بر بیام. 

تا حالا دو دفعه رفتم. دفعه ی اول رفتم کنار محمد رضا _ بهش میگفتن سینا خودش میگفت محمدرضائه _ و کنار محمد نشستم. ابولفضل روبروم بود و مونا کنارم. دفترمو درآوردم تا نقاشی بکشم. بالافاصله بچه ها ریختن سرم که:

خاله ماشین سنگین بکش!

خاله اتوبوس بکش!

خاله واسه ی من یه عروسک و یه دختر بکش!

خاله واسه منم بکش!

خاله منم میخوام!

همه رو ساکت کردم و گفتم باشه. ولی یکی یکی. اول یه اتوبوس کشیدم. سفارش ابولفضل بود. انقدر ازم ایراد گرفت که نگو! همش میگفت اتوبوست پنج تا پنجره داره باید سه تا داشته باشه. یه دختر هم کشیدم که گفتن قبول نیس! این عروسکه! یه چیز همین جوری بی ذوق و سلیقه کشیدم _برعکس قبلی که کلی روش زحمت کشیدم!_ گفتن چه خوشگله...

بعدش یکی یکی اومدن دنبال بچه ها اکثرشون رفتن. اونایی که مونده بودنو دور خودم جمع کردم تا بازی کنیم. میخواستم یه بازی درباره ی شغل ها رو یادشون بدم. قبلش... بچه ها هی یکی یکی همدیگه رو بغل میکردن و بلند میکردن تا زورشونو به همدیگه نشون بدن. من گفتم میخواین منم یه بار بغلتون کنم؟ یه جوری بهم هجوم آوردن که وحشت کردم!

هرکدومو یه بار بغل کردم و چرخوندم و بعد نشستیم. قرار شد هرکش به ترتیب بگه میخواد چیکاره بشه. اول علی بود. گفت میخواد پلیس بشه. داشت حرف میزد که یه دفعه محدرضا گفت:

من میخوام دکتر بشم!

گفتم بذار علی حرفشو بزنه بعد تو هم بگو. گفت باشه. علی که حرفش تموم شد به محمد رضا گفتم:

میخوای دکتر بشی آره؟

گفت: نه! من میخوام مهندس بشم!

تعجب کردم. گفتم: مگه نمیخواستی دکتر بشی؟

گفت: میخوام دکتر بشم، مهندس بشم، برم مدرسه.

بعدش صداشون زدن که برن ناهار بخورن. هر روز بهشون ماکارونی میدن!!! ساعت دو و نیم برگشتم خونه. آهان، راستی، بعد از امتحانم رفته بودم مهدکودک واسه همین بچه ها زود رفتن حدوداً دوازده ربع کم رسیدم به مهد.


دفعه ی بعد که میشه دیروز، با خودم مداد رنگی و دفتر نقاشی بردم. شروع کردم به کشیدن یه خونه. فاطیما کنارم بود و محمدرضا. ابولفضل میخواست زورکی محمدرضا رو بلند کنه و پیش من بشینه. مشق زبان داشتن. حرف J . فاطیما هی هر یه دونه رو که می نوشت میگفت: خاله خوبه؟ منم میگفتم آره خوبه قشنگه. این پرسیدنه حدود ده الی پونزده مرتبه تکرار شد. هر یه دقیقه یه بار میگفت: خاله خوبه؟ دیگه داشتم احساس میکردم از تحملم خارجه. گفتم: هر یه خط رو که کامل نوشتی نشونم بده. باشه؟ خداروشکر حرفم اثر کرد. بعد که یه خطشو تموم کرد پرسیدم: چی نوشتی؟ فقط بهم نگاه کرد. دوباره گفتم: کدوم حرفو نوشتی؟ باورنکردنی بود! اصلاً نمیدونست داره چیکار میکنه! فقط چون بهش گفته بودن از روی این بنویس می نوشت!

رنگ کردن بدنه ی خونه رو تموم کردم. خواستم برم سراغ سقف فاطیما بهم گفت رنگی رنگیش کنم. چقدر قشنگ شد! همه ی بچه ها میگفتن مثل اینه که کلی بادکنک به سقفش چسبیده :دی

آهان! بالاخره به بچه ها فهموندم رنگین کمون چیه! توی کلاس هیشکی نمیدونست چیزی به اسم رنگین کمون وجود داره!

تراش و پاک کن عزیزم... نمیدونم کسی دوران پیش دبستانیشو به یاد داره یه نه. من یادمه که همیشه تراش ها و پاک کن های مهدکودک در نهایت مزخرفیت قرار داشتن. پاک کن ها سیاه میکردن و تراش ها اصلاً تیز نبودن و گند میزدن به مداد! خلاصه، تراشم دست به دست همه جا گشت. پاک کنم در محدوده فاطیما بود. محمد رضا تراشمو برداشت. گفت واسه خودش میخوادش. هرجوری که بود بهش فهموندم بابا این تراش منه! بهم پسش بده! از اون موقع دیگه هرکس تراش میخواست خودم براش میتراشیدم و مدادو بهش میدادم. اشکان وقتی دید بهش نمیدم به غرورش برخورد و رفت مداد تراش بن تن خودشو برداشت آورد. مونا از همه بهتر بود. آروم و مؤدب و باهوش. عین بچگی های خودم بود :دی بعد، محمدرضا مدادرنگ نارنجیمو برداشت. گفت تراشتو بده وگرنه نمیدم! گفتم:

کار بدیه وسایل بقیه رو برداری. خدا دیگه دوستت نداره ها!

گفت: نمیدم!

گفتم: میدونی خدا کیه؟ جوابش خیلی باحال بود! خیلی مبهم گفت:

امام حسین... خدا قایم شده بود، کشته شد.

مونا یه مدت بعد مدادرنگیمو ازش پس گرفت. سروش خردسالانو برده بودم تا از توش برای بچه ها قصه بخونم. قصه ی غغغوله رو براشون خوندم. علی مجبورم کرد. وقتی صدای گرومپ گرومپ پای غوله رو در میاوردم همه باهام تکرار میکردن. تموم که شد علی گفت: این چجوری توی چراغ به اون کوچولویی جا میشه؟

یه بچه خیلی کوچولو توی مهدکودک دنبالم راه افتاده بود. اسمش الناز بود. تکلم الناز خانوم در مرحله ی أدَ بَدَ کردن بود. هی بهم میگفت ندا. انگار ندا اسم خواهرش بود. ولم که نمیکرد! نمیدونم توی قیافه ی ترسناک من چی دیده بود که خوشش اومده بود! خیلی خوشگل بود. موهای فرفری بلوطی رنگ داشت و چشمای درشت و پوستش عین برف بود. سر تا پا قرمز تنش کرده بودن.

یه اتفاق جالبی که دیروز افتاد این بود که فهمیدم چه برخوردی با بچه های بااستعداد میشه. علی و ابولفضل فوق العاده باهوش و بزرگتر از سنشون بودن بخصوص علی اما چون کسی بهشون توجه نمی کرد و تکلیفی مناسب سنشون بهشون نمیداد این شکلی شده بودن. داشتم چیزامو جمع میکردم که برم. گفتم:

دیگه برم! الان اگه نرم خونه مامانم دعوام میکنه...

بعد یه خرده وایسادم حرف زدن. یه دفعه علی گفت: برو خونه دیگه! اگه زود نری مامانت میکشه تو گوشت.

وقتی اینو شنیدم قلبم وایساد. این بچه داره چی میگه؟؟ یعنی توی خونه میزننش که همچین حرفی میزنه؟ گفتم: زدن کار بدیه. مامانم منو نمیزنه. وقتی آدما میتونن حرف بزنن هیچوقت همدیگه رو نمی زنن.

جالبه که علی هم از این حرف من جا خورد! امیر حسین یه دفعه گفت: خاله، مامانم تو خونه منو میزنه.

دیگه واقعاً نمیدونستم چی بگم. امیرحسین کمتر از چهار سالش بود!! یه چیزی سر هم کردم و بهش گفتم و سریع اومدم بیرون.


خب... این شرح دو روز رفتن من به مهدکودک بود. اصلاً، اصلاً، اصلاً اون چیزی که فکرشو میکردم نبود. بیچاره بچه ها...


تابستون میرم دوره ی مربی گری مهدکودک ببینم.

شاید از مهر بتونم برم توی یه مهدکودک کار کنم. گفتن داشتن مدرک دوره کافیه و اگه دانشجو باشی میتونی کار کنی. به اندازه ی خودم میتونم به بچه های طفلکی کمک کنم... اونا واقعاً توی این شرایط مورد ظلم هستن. هیچی نمیدونن هیچی بلد نیستن. مهدکودکی که رفتم فقط محل نگهداری بچه ها بود و هیچ فایده ی دیگه ای نداشت! تازه هرکی اذیت میکرد میگفتن میندازیمت توی انباری یا میزنیمت...





نویسنده : لیکا تاریخ : سه شنبه سیزدهم دی 1390 موضوع :      

پیچ پیچی
یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

یه پیچ زنگ زده بود وا نمی شد

چپ و راست، پایین و بالا نمی شد


آقای آچار اومد گازش گرفت

محکم و سفت

حالا هی آچار بپیچ، پیچه بپیچ

پیچه گفت قیچ و قیچ و قیچ


آچاره بعد از کارش

رفت تو جعبه ابزارش

پیچه شد بازِ بازِ باز

شد یه پیچ قد دراز


سروش خردسالان ضمیمه شماره 241

شعر از ناصر کشاورز

_____________________________________________________________________________


دیروز رفتم مهد کودک! خیلی باحال بود! :دی

بعداً مشروح اتفاقات مهد کودک رو می نویسم.



نویسنده : لیکا تاریخ : یکشنبه یازدهم دی 1390 موضوع :      

کدومش بهتره؟
بین "عشق" و "دوست داشتن" بیشتر از یه تار مو فاصله س.

عشق یعنی وقتی کسی که عاشقش هستی رو میبینی قلبت تند تند میزنه.

دوست داشتن یعنی وقتی کسی که دوستش داری رو میبینی قلبت آروم میگیره.

:دی

یه همچین چیزی!



نویسنده : لیکا تاریخ : سه شنبه ششم دی 1390 موضوع :      

استدلال
کودک چادر مادرش را چسبیده بود و با کنجکاوی در و دیوار مسجد را نگاه می کرد. می دانست خدا گفته است مسجد بسازند و همه چیز را آفریده. می دانست خدا در آسمان است و برای همین هر وقت می خواهیم دعا کنیم باید سرمان را بالا کنیم و دستمان را آنطوری بگیریم و به آسمان نگاه کنیم. خیلی چیزها از خدا و فرشته ها می دانست و دلش می خواست فرشته ببیند.

با مادرش گوشه ای از مسجد را انتخاب کردند و نشستند. تسبیح و چفیه اش را از مادر گرفت و رفت پهلوی دختر بچه ای نشست و با او دوست شد. کمی اینطرف و آنطرف دویدند و بازی کردند. بعد که خانمی دعوایشان کرد و دوباره نشستند از دوستش پرسید:

_ تو میدونی خدا کجای آسمونه؟ چه شکلیه؟

دختر بچه جواب داد:

_ خدا که تو آسمون نیست! مامانم میگه خدا همه جا هست مثل ابر که همه جای آسمونه یا هوا. ولی میگه توی قلب آدم هم هست.

گفت:

_ نه مامان من میگه خدا توی آسمون زندگی میکنه.

و شروع به حرف زدن در این باره کردند. کمی که گذشت مادر بلند شد برود. کودک از دوستش خداحافظی کرد و پیش مادر رفت و گفت:

_ مامان یه چیزی بگم؟

مادر با حواسپرتی مهر مسجد را توی جا مهری برگرداند و گفت:

_ بگو ولی بدو بابا منتظره.

کودک جویده جویده گفت:

_ ما توی آسمون زندگی میکنیم...

در شلوغی مسجد، مادر صدای پسرش را نشنید و دستش را گرفت و رفت.



نویسنده : لیکا تاریخ : دوشنبه پنجم دی 1390 موضوع :      

نابغه ها
جهنم را به آب بستند...

بهشت خشکسالی شد



نویسنده : لیکا تاریخ : دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 موضوع :      

بدون عنوان
تو این مدتی که زورکی میخواستم یه کاری کنم بزرگ بشم یه چیزیو فهمیدم

من بالاخره بزرگ میشم

اما هنوز نه

کسی نمیتونه زورکی بزرگ بشه

باید همیشه خودم باشم تا نه اعصاب مخاطبمو خرد کنم نه اعصاب خودمو

تکلیفم با خودم معلوم نبود

بالاخره معلوم شد

تا بزرگ نشدم بچگی میکنم

هیچ کس حق نداره به این کارم ایراد بگیره

---------------------------------------------------------

تازگی ها خیلی پرخاشگر شدم

میدونم دلیلش چیه ولی منطقی نیست

وقتی میرم شیراز میشم یه آدم آروم و خوشحال و پرانرژی که هیچ چیو جدی نمیگیره

اما اینجا...

عصبی و بددهن شدم

تحمل کوچکترین بی نظمی رو ندارم

فقط میخوام به یه نفر بپرم

به هیچکس اعتماد ندارم و از همه چی ایراد میگیرم و بدم میاد!

دوری از جایی که با تمام وجود دوستش دارم برام خیلی سخت و سنگینه

کاشکی شیراز سال دیگه ادبیات داستانی بزنه...

دوست ندارم چهار- پنج سال توی شهرکرد گیر بیفتم!



نویسنده : لیکا تاریخ : شنبه بیست و ششم آذر 1390 موضوع :      

معامله
امروز مجبور شدم یه کاری بکنم که دوست نداشتم. بخاطر داشتن یه اکسترنال هارد مجبور شدم قید جلسه ی آکادمی رو بزنم. واقعاً به یه هارد احتیاج داشتم. مامان و بابام از همون اول هم دوست نداشتن برم تهران. من باید برم جلسه ی آکادمی... خدایا چرا؟



نویسنده : لیکا تاریخ : جمعه بیست و پنجم آذر 1390 موضوع :      

یادم رفت!
سلام علیکم

الان کلی فکر کردم یادم نیومد میخواستم چی بگم توی پست جدیدم

به شکل عجیبی فراموشکار شدم

رفته بودم پاسخنامه بخرم دوبار پیش اومد که...

داشتم میرفتم یه دفعه وایسادم

یادم نیومد داشتم از کدوم طرف راه میرفتم و کدوم طرفی میرفتم

یه نگاه به دور و برم انداختم

کلاً گیج شدم

یه کوچه انتخاب کردم و گفتم از این خیابون اصلی میرم بیرون ببینم اصلاً کجا هستم

الان... یادم نمیاد بعدش چی شد

عجیبه

چرا انقدر کم حافظه شدم؟



نویسنده : لیکا تاریخ : پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 موضوع :      

مزخرف!
سلام

اعصابم داغونه الانه که از شدت حرص بزنم زیر گریه

اسکنر نداشتیم رفتم عکسمو (واسه ثبت نام کنکور) اسکن گرفتم

الان اومدم میبینم کیفیتش مزخرف! اندازه ش با چیزی که باید باشه نمیخونه!

دلم میخواد یکیو بزنم

چندین بار گفتم آقا برای ثبت نام کنکور میخوام

میدونید فرمتش باید چی باشه؟

اندازه ش چجوری باشه؟

حجمش چقد باشه؟

گفت آره میدونم.

الان اومدم میبینم گند زده

مانیتورش جلوم نبود ببینم داره چیکار میکنه

فک کرده...

فردا همین فایله رو میبیرم میگم درستش کن وگرنه هرچی دیدی از چش خودت دیدی!

میخواستم همین امشب شر ثبت نام کنده بشه...

مزخرف!



نویسنده : لیکا تاریخ : دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 موضوع :      

لالایی عاشورا

مدینه بود و غوغا بود

اسیر دیو سرما بود

محمد سر زد از مکه

که او خورشید دلها بود

لالا خورشید من لالا

گل امید من لالا

خدیجه همسر او بود

زنی خندان و خوشخو بود

برای شادی و غمها

خدیجه یار خوشرو بود

لالالا شادیم لالا

غمم آبادیم لالا

خدا یک دختر زیبا

به آنها داد لالالا

به اسم فاطمه , زهرا

امید مادر و بابا

لالالا کودکم لالا

قشنگ و کوچکم لالا

علی داماد پیغمبر

برای فاطمه همسر

برای دختر خورشید

علی از هر کسی بهتر

چراغ خانه ام لالا

گل دردانه ام لالا

علی شیر خدا لالا

علی مشکل گشا لالا

شب تاریک نان می برد

برای بچه ها لالا

لالا مشکل گشای من

گل باغ خدای من

حسن فرزند آنها بود

حسن مانند بابا بود

شهید زهر دشمن شد

حسن یک کوه تنها بود

لالا کوه بلند من

شراب و شعر و قند من

علی فرزند دیگر داشت

چوانی کوه پیکر داشت

همیشه حضرت عباس

به لب نام برادر داشت

لالا نازک بدن لالا

عصای دست من لالا

گل پر پر حسینم کو ؟

گل سرخ و گل شب بو

کنار رود و لب تشنه

تمام غنچه های او

لالالا غنچه ام لالا

لالالالا گل فردا

حسین و اکبرم لالا

علی اصغرم لالا

کجایی عمه جان زینب

سکینه دخترم لالا

لالالالا گل لاله

نکن گریه نکن ناله

شبی سرد است و مهتابی

چرا گریان و بی تابی ؟

برایت قصه هم گفتم

چرا امشب نمی خوابی ؟

لالالا جان من لالا

گل باران من لالا

مصطفی رحماندوست



نویسنده : لیکا تاریخ : یکشنبه سیزدهم آذر 1390 موضوع :      

کوتاه
صورت دوست داشتنی اش را برانداز کردم

چیزی در آن گم شده بود

درست مثل همه ی آدم هایی بود که روبرویم بودند

نمی توانستم تحمل کنم

نگاهم را از او گرفتم و...

با ماژیک برای همه شان سیبیل کشیدم.

@@@

چشمانت را ببند

میخواهم رازی را به تو بگویم

من خود تو هستم که بر زمین دوخته شده ام

و تو سایه ی من هستی

نه من سایه ی تو.

@@@

چکیدم و احساس کردم گرم شده ام

بسوی آسمان چکیدم.



نویسنده : لیکا تاریخ : شنبه پنجم آذر 1390 موضوع :      

دارم دیوونه میشم
سلام

سرم داره میترکه

الانه که مغزم از گوشام بزنه بیرون

هیچ جوره نمیتونم تمومش کنم

خیلی سخته

بیشتر از این نمیتونم بنویسم

میخوام سرمو بکوبونم توی دیوار

فکر نمی کردم انقدر پیچیده باشه

یه ایده ی به این سادگی چطوری میتونه...

یه هفته س دارم می نویسم و حالا میبینم همش چرنده

ایده ش هم چرنده

در حد یه جوکه

نمیتونم ادامه بدم و اگه ادامه ندم هم نمیتونم تا فردا شب آماده ش کنم

چه بنویسم چه ننویسم دیوونه میشم

خدایا یه امداد غیبی برسون!!



نویسنده : لیکا تاریخ : چهارشنبه دوم آذر 1390 موضوع :      

آهنگ
من دنبال آهنگ های خارجی هستم که درباره ی وضعیت دنیا هستن. مثل جنگ و فقر و... تا حالا چیز زیادی گیرم نیومده. فقط یه آهنگ به اسم tell me why از declan galbraith و یکی دیگه به اسم pray از justin bieber دارم.

اگه کسی سراغ داره بهم معرفی کنه...

این متن آهنگ دومیه س:


I just cant sleep tonight.
Knowing that things aint right.
Its in the papers, its on the tv, its everywhere that I go.
Children are crying.
Soldiers are dying
Some people don't have a home
But I know there's sunshine behind that rain
I know there's good times behind that pain, hey
Can you tell me how I can make a change
I close my eyes and I can see a better day
I close my eyes and pray
I close my eyes and I can see a better day
I close my eyes and pray

I lose my appetite, knowing kids starve tonight.
And when I sit up, cause my dinner is still on my plate.
Ooo I got a vision, to make a difference.
And its starting today.

Cause I know there's sunshine behind that rain
I know there's good times behind that pain, hey

Haven`t tell me how I can make a change
I close my eyes and I can see a better day
I close my eyes and pray
I close my eyes and I can see a better day

I close my eyes and pray
For the broken-hearted.
I pray for the life not started
I pray for all the ones not breathing.
I pray for all the souls in need.
I pray. Can you give em one today.
I just cant sleep tonight
Can someone tell how to make a change?

البته متنش از خود آهنگش بهتره :دی



نویسنده : لیکا تاریخ : سه شنبه یکم آذر 1390 موضوع :      

کفش پاشنه بلند سواری
سلام

شب خودم بخیر

عصر که رفتم کلاس زبان در راستای کفش پاشنه بلند سوار شدن چکمه هایم را پوشیدم و کلیه ی اجدادم از جلوی چشمانم عبور کردن.

ده قدم اول بد نبود منتها عین اونایی که دارن روی یخ راه میرن راه میرفتم.

پیاده روهای اینجا هم که ماشالا عین رشته کوه زاگرس میمونه بس که ناهمواری داره.

در قدم های بعدی برای کفش های اسپورتم شدیداً دلتنگ شدم و در ادامه احساس کردم ماهیچه های پام الانه که کنده بشن و بیفتن رو زمین.

اساساً فلسفه ی کفش پاشنه بلند چیه؟ سؤالیه که از اون موقع ذهن منو مشغول کرده.

فکر میکنم این مهارت رو باید در زمره ی اعجاب انگیزترین مهارت های دنیا قرار داد.

کلاً جفت پاهام قلم شدن تا رفتم و برگشتم و رسیدم خونه ولی در نهایت یاد گرفتم چطوری باهاش راه برم.

فقط توی راه برگشت بخاطر صدای تق تقش داشتم یه کوچولو، یه ذره عصبی میشدم در حدی که بخوام یه مقدار جیغ بزنم. 

امشب حتماً کابوس یه جفت کفش پاشنه بلندو میبینم که به پام چسبیدن و میگن باید تا آخر عمر با ما راه بری...



نویسنده : لیکا تاریخ : سه شنبه یکم آذر 1390 موضوع :      

نتیجه ی شجاعت
دارم کم کم محدودیت های دختر بودنو می فهمم

شجاع بودنِ یه دختر بهاش سنگینه...



نویسنده : لیکا تاریخ : یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 موضوع :      

بارون میاد!

داره بارون میاد...من عاشق بارونم.وقتی بارون بیاد هیچ سقفی نمیتونه مقاومت کنه و هیچ چی نمیتونه راه آسمونو ببنده.خیال میکنن میتونن روی آسمون (در واقع زیرش) سقف بزنن.وقتی بارون بیاد هیچ سقف دروغینی دووم نمیاره، هرچی در و دیوار و قفسه از بین میره.نمیدونن که هر قطره ی بارون یه چکه از بهشته که روی زمین میفته...حالا آزادم!بارون که میاد برای یه مدت دوباره خودم هستم و حس میکنم.

نویسنده : لیکا تاریخ : چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 موضوع : دنیای خواب      

آنچه گذشت

از کتاب "این داستان را نخوانید" نوشته ی کامران سحرخیز صفحه 29:

بی چشم و گوش

تا سی و شش سالگی، مرد در نیافته بود که می تواند بخشنده باشد. در آن روز، در همان روز که فهمید می تواند بخشنده باشد، رادیو و تلوزیون به او حالی کردند که می تواند بخشنده باشد.

مرد گوش هایش را کند و به بلندگوی رادیو هدیه کرد و چشمانش را در آورد و روبه روی صفحه تلویزیون گذاشت. بعد گفت: کافی ست سرم را برای خودم نگه می دارم.

 

***

 

با عرض سلام و صبح بخیر و ظهر بخیر و عصر بخیر و شب بخیر

اینجانب خودم هستم خیلی مخلصیم به مشروح مهم ترین عنوان اخبار این چند هفته می پردازیم:

"دیدار با معاون وزیر"

روز پنجشنبه مورخ 1390.8.19 بعد از تشریف فرمایی جناب رئیس جمهور به شهرستان شهرکرد، هیئت همراه آقای رئیس جمهور هرکدام به سازمان مرتبط به خودشان رفتند و ستاد زدند و گفتند که مردم می توانند با مراجعه به سُتُد (جمع مکسر ستاد) مسائل و مشکلاتشان را به شکل مستقیم با وزرا و معاونین گرامی شان در میان بگذارند.

اینجانب ساعت یازده صبح پا شد، ستاد وزارت آموزش و پرورش را شناسایی کرد و با در دست داشتن خلاصه ای از معضلات آموزشی در این شهر عزیز و بادلی قرص و محکم راهی خانه ی معلم شهرکرد شد. در آنجا در نگاه اول همانطور که پیش بینی میشد اثری از آثار حتی یک دانه دانش آموز نبود و تنها معلمین عزیز برای مسائلی از جمله بازنشستگی، فیش حقوقی، استخدام های رسمی و غیر رسمی، سابقه کار و امتیازات و... تشریف فرما شده بودند.

اینجانب نفس عمیقی کشید و برگه های مربوط با دیدار عمومی را پر کرد و داد به آقاهه که آنجا بود. آقاهه ابتدا با کمی نگاه چپ چپ و چرت و پرت پراندن کلیت کار اینجانب را به طور غیر مستقیم مسخره نمود و بعد زورکی شماره ای (637) تقدیم حضور اینجانب کرد.

از آنجا که شماره های اعلام شده در آن زمان حوالی 540 بود تصمیم بر آن شد که ضمن استفاده از پذیرایی ارائه شده (آب هلو و کیک) و با توجه به اشغال بودن کلیه ی صندلی های آن حوالی 



ادامه مطلب...
نویسنده : لیکا تاریخ : چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 موضوع :      

بدون شرح
در فراق یار، کچل شدیم رفت...



نویسنده : لیکا تاریخ : چهارشنبه هجدهم آبان 1390 موضوع :      

دنیای من و دنیای واقعی آدم بزرگ ها
خیلی دیر فهمیدم که بزرگ شدم. وقتی به خودم توی آینه نگاه میکنم یا رفتار پدر و مادرم و آدمهای مختلف را میبینم مبهوت میشوم. انگار مثل درخت لوبیای سحرآمیز یک شبه قد کشیده ام و شده ام اینی که هستم.

این من نیستم.

وقتی بدون آینه به خودم نگاه میکنم همان کسی را میبینم که زمانی که پیش دبستانی بود با پسرها فوتبال بازی میکرد. همان دختری که هیچ وقت تعارف های بزرگتر ها را نمیفهمید و حرفش را رک و راست میگفت. همان دختربچه ای که اجزای مختلف دنیای اطرافش را بر اساس تخیلات ساده و کودکانه اش میچید و به فکر بازی کردن بود.

من بزرگ نشده ام.

شنیده ای که اکثر آدم بزرگ ها میگویند:

وقتی بچه بودیم دوست داشتیم بزرگ شویم و حالا که بزرگیم دوست داریم به آن زمان ها برگردیم.

شنیده ای؟

من هیچوقت نسبت به بزرگ شدن چنین حسی نداشتم. نه اینکه دوست نداشته باشم بزرگ شوم. فکر نمیکردم روزی قرار است بزرگ شوم.

الان خودم را در دنیایی میبینم که آنرا نمیشناسم. با من بیگانه است! البته شاید هم من با او بیگانه هستم. چیز زیادی از دنیای آدم بزرگها نمیدانم اما اولین کشیده ای که از این دنیای غریب خوردم آن بود که باید دروغ بگویم.

به دروغ تمجید کنم.

به دروغ تأیید کنم.

به دروغ حرفی را بپیچانم تا کسی را از ناراحتی دربیاورم و دلداری بدهم.

و زمانی حس کردم جای این کشیده خیلی بیشتر میسوزد که شنیدم آنها دروغ نیستند. یعنی باید آنقدر دروغ بگویم تا بعد از مدتی حتی خودم هم نفهمم که حرف هایم دروغ هستند.

"اینا که دروغ نیستن عزیزم دروغ مصلحتی هستن"

و این دیالوگی است که بعضی اوقات شنیده ام.


انقدر حرف توی سرم است که نمیدانم از کجایش شروع کنم به گفتن. چند روزی است که ماتم برده. یعنی واقعاً راهی وجود ندارد که بزرگ نشوم؟ از این دنیایی که دروازه اش را دروغ های مصلحتی میسازد میترسم. اما اگر بخواهم دنیا را تغییر دهم هم نمیتوانم بچه باقی بمانم! میدانم. همین که میگویم میخواهم دنیا را تغییر دهم نشان کودکی من است.



حدس میزنم که تقلا کردن بی فایده است و قرار است بزوری جزئی از این دنیای غریب شوم. برایم سخت است که گریه کنم. با خودم لج کرده ام! آمده ام اینها را اینجا بنویسم بلکه کار همان اشک ها را انجام دهد.

خدایا...



نویسنده : لیکا تاریخ : یکشنبه پانزدهم آبان 1390 موضوع :      

گریه
باران بارید

کاشف آتش گریه کرد



نویسنده : لیکا تاریخ : یکشنبه هشتم آبان 1390 موضوع :      

تقدیم به تمام جسد هایی که می شناسم
مرگ دست از سرم بر نمی دارد.

نفس می کشم، می بینم، می شنوم، چون مرده ام.

مثل تمام مرده های دیگر می روم و می آیم و می خورم و می خوابم.

جسد سنگینم را به هر طرف می کشانم و هر روز کفن های رنگارنگم را عوض می کنم.

مرده های دیگر نمی فهمند. در توهم اند. می گویند زنده اند.

اسم تابوت هایشان را هم گذاشته اند تخت خواب.

به این تخیلات زنجیروار و درهم می گویند زندگی، زندگی کردن.

منتظرم تا عزرائیل بیاید.

عزرائیل می داند زندگی چیست.

عزرائیل می فهمد که دیدن و شنیدن نیازی به این جسدهای سنگین ندارد.

او می داند زندگی یعنی روح.

این جسم لعنتی سالهاست که روح مرا بلعیده.

خود او بهتر می داند که چند وقت است در حال التماس کردن هستم.

هر روز فریاد می زنم: روحم را پس بگیر عزرائیل!

اما جوابی نمی شنوم.

این جسد سنگین روح مرا پس نمی دهد.




نویسنده : لیکا تاریخ : پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 موضوع :      

بی اشک پرواز کن
بال هایم را که باز میکنم چیزی مزاحمم است. هربار باید یک چیز مزاحمم شود.

پرهایم خیس شده اند.

با پرهای خیس که نمی شود پرواز کرد.

می خوابم. وقتی بخوابم دوباره بال ها مثل اولشان می شوند و خورشید در می آید و ابرها می روند.

می خوابم.

خواب زمستانی. خواب بهاری. خواب تابستانی. خواب پاییزی.

از پرنده ها جا می مانم.

بال هایم دوباره خیس اند و خورشید و ابرها و آسمان...

نه.

این بال ها برای من بال نمی شوند.

تا زمانی که خواب چشمانم را می دزدد و مرا در پروازی دیگر غرق می کند، این اشک ها بر بال های آسمان ندیده ام می چکند و خیسشان می کنند.

پرواز یا خواب

پرواز

یا

خواب؟
******
بال هایم را پاره پاره می کنم و چشمانم را روی هم می گذارم.

که وقتی بالی نباشد بیدار نمی شوم.

پلک های بسته ام را میدوزم و لبخند می زنم.

تا ابد پرواز می کنم.



نویسنده : لیکا تاریخ : چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 موضوع :      

رستم دستان


در قوطی آلومینیومی نوشابه را باز کردم و در حالیکه مایع نارنجی گازدار درونش را هورت میکشیدم، به اطرافم نگاهی انداختم. رستم کنار بیشه خوابیده بود و رخش که افسارش به شاخه ی درختی بسته شده بود بی تابی میکرد. زمین اطراف نه زیاد خشک و بی آب و علف بود نه سرسبز. آفتاب هم آنقدرها شدید نبود. گوشه ای از لبم که به خنده ای شیطانی باز شده بود بدل به نیشی تا بناگوش باز شد و دستم بی اختیار به سمت چانه ام رفت. پس از مکثی کوتاه سیخ سیخ موهایم را مرتب کردم و آرام آرام صورتم را تا جایی که ممکن بود نزدیک صورت او بردم. آهسته گلویم را صاف کردم و بعد در دلم تا سه شمردم و... پخ! رستم با دیدن قیافه ی من نعره ای کشید و از جا پرید. چشمانش از ترس گشاد شده بودند و دستش را روی قلبش گذاشته بود. من در حالیکه از شدت خنده دلم درد گرفته بود برایش دست تکان دادم و از برنامه بیرون آمدم.

خنده ام که تمام شد نفس عمیقی کشیدم. این دفعه نوبت دیسکت شیرین و فرهاد بود!


^_^


معذرت میخوام. من از نقاشی کردن بیزار نیستم. زمانی که اون پست رو فرستادم خیلی کلافه بودم من یه آدم تنبل راحت طلب هستم که انتظار داره با چهارتا خط خطی کشیدن روی کاغذ یه شاهکار خلق کنه. بخاطر این حرف غیر منطقیم متأسفم...



نویسنده : لیکا تاریخ : پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 موضوع :      

میدوم

میدوم با شب

تا شب

از خورشید عقب مانده ام

مرا ترس از جدایی نیست

بیخوابی

بیداری

بی صدایی


بیدارم

دیگر نمیخوابم



نویسنده : لیکا تاریخ : جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 موضوع :      

نقاشی؟
از نقاشی بیزارم بیزارم بیزارم! از نقاشی کردن متنفرم! دیگه خسته شدم! دیگه نمیخوام هیچی به یاد بیارم نمیخوام!



نویسنده : لیکا تاریخ : پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 موضوع :      


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به دنیایی که من می سازم مي باشد.